سیاهی های مدور...

دلم لحظه ای آرامش می خواهد،لحظه ای بی هراس نفس کشیدن

ثانیه ای در آرامش به آسمان نگریستن.

سیاهیهای هر روز مرا رها نمی کنند

چهره های تلخ فریاد

کوچه های پر از تیغ وحشت و نگاههای تهی تر از آنکه ذره ای تنهایی مرا پر کنند.

دل م، به وسعت بزرگی آسمانها و زمین،به این مردمکهای بی فروغ می سوزد

به وسعت کهکشانهای دور از سیاره ام.

خوشا به حال ستاره ها چقدر از درنده خوهای آراسته دورند.

چقدر از وحشت مرگزای این غصه فاصله گرفته اند

چقدر به مهتاب نزدیک اند.

همیشه هم آغوش آسمان اند.

همیشه از انتهای نرمترین و لطیف ترین آبیها به تبعیدیهای روزگار می نگرند

و شاید آن بالاها امشب برای من ستاره ای خلق شده

ستاره ای که در آن زندگی با وحشت و غم را از یاد ببرم.

وقتی به عمق هستیم می نگرم دلم می لرزد.

من تنها با این همه سیاهی مدور با این همه شب پرست تلخ زبان که شب را تا سحر با دندانهای زهرآگین می جوند،شب را و سکوتش را زیر دندانهای تیزشان له می کنند و همه سکوت مرا ویران می سازند،دلم می لرزد...

هیچ کس صدایم را نمی شنود، هیچ کس ثانیه هایش را برای گوش سپردن به قصه های تنهایی یک غصه مرطوب نمی کند.

" دیگر نه دلم مهربان می خواهد،نه مسافر نه آشنا، مهربانها همه یک شب درس مهربانی را از یاد میبرند، همه شان تا قلمرو خندهء  شوق دست لطیف محبت دارند و

وقتی دم پرتگاه تنهایی دست کوچکی می طلبی، همه نفست را له می کنند

تا مبادا وسعت آرامششان تنگ شود..."

مسافرها همه یک شب عازم اند و فقط یک شب به یاد اشکها عاشق

و با آغاز سلام روز دیگر،همه دیشب ها همه حاطره هاشان با شب رخت سفر می پوشد.

آشناها همه لبخند حیله می سازند، زخم تلخ نفرت می سازند،

 امشب من

دور از توام، از تویی که همه خاطره هایم بی تو عکس آب است بی آب،

همه نفسهایم بی تو یاد عشق است بی عشق

و همه لبخند هایم بی تو قهقهه درد است و ترس از باریدن.

و تویی آن بالا روی آن ستاره دور فلک، روی آن اقاقی سبز باغ آرزو

روی نور نزدیک آفتاب ، نزدیک پنجره، اینجا پیش من

و هیچ وقت هم نه غریبه بودی که امروز آشنایم باشی

 نه بی محبت که امروز مهربانم شده باشی...

امشب از همه خاطره هایم می ترسم،امشب از طوفان، از لرزیدن پنجره ها، از له شدن برگهای خشک زیر پای روزگار میترسم.

میترسم که مبادا با اشک رهسپار کوی غفلت باشم

که مبادا امشب عاشق هیچ باشم.

از همه کوچه ها، پنجره ها، لبخندها و دستها میترسم

از همه مسافر ها که مرا پشت پنجره ها تنها و بی یاور در این فصل اشکریزان به دست پاییز می سپارند.

می روند و همیشه سراغم را از گذشته می گیرند و نمی دانند که دیار اکنونم چه تنها برگ های زرد پاییز را از غبار تنهایی با اشک می شویم.

و دیگر نمی بینند که من اینجا در گودترین فصل زمین چه هراسان از زخم نگاهها می گریزم.

چه خوب بی محبتی را می آموزند.

چه خوب به احساس های درس دروغین خندیدن، باریدن می آموزند.

دروغ می گویند، وعده می دهند  و می روند و باز من می مانم و یک دنیا حرف نگفته با تو...

/ 47 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
paria

سلام.... حس وحالش غمگینه.

اشک نیمه پنهان اب

چقدر شعر نوشتیم برای باران ..غافل از ان دل بیچاره که بارانی بود..دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم ..راز این شعر همین مصرع پایانی بود.........اپ قشنگی بود....................اپم.......... [گل]

سحر

حسام عزیز منتظرم به روز شی

گندم های خط خطی

یک دنیا حرف نگفته با تو باز من می مانم می روند وعده می دهند دروغ می گویند زندگی چه این طور چه برعکس همیشه اذیت می کنه

پروانه

سیاهی ها گاهی هم بد نیستن. کمی باید دید. کمی سنجید. باور کن زندگی در سیاهی ها هم بی رنگ نیست. رنگی پر از سفیدی!

نیستا

سلام دروغ و وعده شاید قشنگ تر بشه با وعده زندگیت چی میگی؟ دچار ولی من نمی تونم دچار شدن و موندن ادم ها رو زیاد قبول کنم بی اعتمادی؟ شاید باور کجاست...

عاطفه

دچار یعنی عاشق. و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.

مه دیو

... حرف نگفته!!! ... با تو

narcissuse

سلام... خیلی عجیبه...فکر کنم پسرا وقتی دختری رو که دوست دارن از دست میدن افکارشون خیلی عوض میشه...متفاوت فکر کردن میشه کارشون...اعتماد نکردن به بقیه...فکر اینکه همه یه جورایی دروغ میگن...سیاه و تلخ دیدن همه ... به خاطر همینه که اون هم من رو باور نمیکنه...