راز سر به مهر...

میدانم که چندی گذشته از آخرین نوشته در این فضا و من هیچ حسی به نگارش نداشته ام.

یعنی ذهنم مجال نوشتن را نداشت و حسی که باید از او میگرفتم تا بنویسم،سخت گذشت اما ذهنم خالی ماند و دلم

و حوض دلم تهی بود از ماهی که روزی در آن میگشت...

یاد یک گفته افتادم که جایی خوانده ام:

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم,.. آنقدر که در من هراس گرفتن دستی هست ،ترس از گم شدن نیست...!

و جایی دیگر به این فکر میکردم:

بودن یا نبودن ، مسئله این است. آیا شرافتمندانه تر است که ضمیر آدمی از تیرگی طالعی شوم رنج برد ؟ آیا در برابر دریایی از بلایا قد برفرازد و سلاح برگیرد و آن را پایان دهد؟ مردن و به خواب فرورفتن و دیگر هیچ ، . آیا از طریق چنین خوابی می توان گفت که رنج درونی و هزاران فشاری که طبیعت در وجود ما به ودیعه نهاده پایان می یابد؟ این غایت کمال و نهایت آرزوست . ولی مردن به خواب رفتن خوابیدن و احتمالن خواب دیدن ، مسئله در همین است . چون در آن خواب مرگ آسا هنگامی که از تلاطم دنیای فانی بر کنار شده ایم چه رویاهایی ممکن است به سراغ ما بیایند...

و به تنهایی فکر کردم:

بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید میدانی فلانی ... من از حیث تعدد دوست رکورد دارم اما .... هر وقت که نیاز دارم با کسی حرفهایم را بگویم .... هیچ کس نیست .. هیچ کس ... شرم آور است اما حقیقت انسانهایی از تیره من که بیشتر شنونده رازهای دیگران بوده اند همین است و البته نتیجه این همین بودن هم جز تنهایی نیست ... این نوع تنهایی فرق زیاد دارد با آن نوع که آدم از همه دور افتاده و کسی سراغش را نمیگیرد . در تنهایی از نوع من همه هستند ... همه هم به سراغم می آیند،اما برای خویش...

و در مورد نظرات آدمها در مورد خودم به این جا رسیدم:

گاهی از درک شناخت جماعت درباب خودم دچار تهوع میشوم و هر چه از اعتقاد به دیگری و دیگران نشخوار کرده ام بالا می آورم

منم وارث روحی اسیر در زنجیره تناسخ
منم وارث مادرم حوا متهم به گناهی نابخشوده که هزاران هزارسال در دست ورقهای بی دل سرگردانم
که با زبانی فروبسته و آستینی خیس از اشک باید ژوکر سرنوشت خود باشم.

شاید من آن قلعه باشم که بر فراز ابرها بر دروازه های خیال دلپذیر کودکی نقش بسته ام که به امید دزدیدن چنگ غمگنانه نواز روح من ،،هر شب خواب لوبیای سحر آمیز می بیند ...

خواستم بگویم دیدم نگفتن بهتر است .چه سود... آنکس که با من نمی ماند همان بهتر که نشناسد و آنکس که می ماند خود خواهد شناخت...

و دلم برای شخصیت قصه ام سوخت و فکر کردم:

دلم یک شخصیت قصه می‌خواهد. یکی که بزرگ نباشد. یکی که خاکستری باشد مثل خودم. اشتباه کند. مستأصل شود و خوشحال شود بیخودی. بزند به سرش گاهی. یکی که ماورای شخصیت بودنش متعجبم کند؛ که کلاهم را بردارم برایش و تعظیم کنم به خاطر شگفتی‌های روزمرگی‌اش. دلم می‌خواهد فقط ناظرانه نگاهش کنم. دلم نمی‌خواهد برایش بنویسم که زندگی‌اش این طوریست. که قرارست آینده‌اش سه چهار کلمه جلوتر از من باشند. دلم می‌خواهد برود جلو و من در ردپاهایش نشسته‌باشم به تماشا...

و این بود راز سر به مهر روزهای رفته...

(فریاد)

 

/ 42 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پائیز

سلام دوست خیلی خیلی قدیمی...

مارسالاد

گاهی هم ذهنه آدم لبریز میشود از نوشتن اما آنفدر نوشتن ها روی هم تلمبار میشود که آدم حس میکند تنها مانده با یک ذهن خالی و خسته .. تنهایی رو خیلی دوست داشتم واقعا حقیقتیه که آدم ها همیشه دور ور آدمن به خاطر اینکه گوشی داشته باشن برای حرف هاشون اما زمانی که دنبال کسی میگردی تا برایش حرف بزنی هیچکس نیست..

مترسک نجیب ، نانی آزاد

در تاریکي مينویسم. از نور خبری نیست. نميدانم دارد این جمله ها هیج معنايي یا فقط خطی است کشیده کاغذ را به سیاهی. ايا باز هم فراموشم میکنی؟ گریه کردن چه سود؟ خواب ارام ارام میاید. نميدانم فردا این جمله ها دارند هیچ معنایی یا فقط قرص خوابی بودند تا بخوابم زود؟ ودوباره مي پرسم : ایا باز هم فراموشم میکنی؟[گل]

سمیرا

سلام حسام جان کجایی تو ؟ نیستی ؟؟؟؟؟ دلم واسه نوشته هات تنگ شده

دختر باران

سلاااااااااااااااااااااام چطور مطوري؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ كجاهايي برادر دستت نره لاي در بابا نگرانتيمي نه سر ميزني نه آپ كردي [ناراحت] [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه]

لیلا

خوشا از دل نم اشکی فشاندن به آبی آتش دل را نشاندن خوشا زان عشقبازان یاد کردن زبان را زخمه فریاد کردن خوشا از نی خوشا از سر سرودن خوشا نی نامه ای دیگر سرودن نوای نی نوایی آتشین است بگو از سر بگیرد، دلنشین است

دختر باران

سلام ممنون مرسی که به من سر زدی خوشحال شدم آخه هروقت به وبلاگت سر میزدم میدیدم خیلی وقته خبری ازتون نیست گفتم شاید دیگه اصلا نمیاین اینجاها ولی انگار که میاین سر کشی ولی نمینویسی تا یه وقت قلمت نشکنه[چشمک] براتون آرزوی موفقیت میکنم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] زندگی زیباست زشتی های آن تعبیر ماست............[چشمک][لبخند] حرفهای تنهایی

سحر

تنها بودم در زمانی که در ظاهر دور آئم شلوغه بد ترین شکنجه است احساس کلامتو درک میکنم

نانی آزاد

سلام آن سوی نامه های دیر به دیر آن سوی سلام های دیر به دیر دیر دیر است با این همه این همه حرف های دیر گرچه دورم گرچه دیرم اما سلام یک سلام سیر[گل]