برگ رها...

دیگر چونان مثل قبل نیستم که های هوی کنم.

دیگر شده ام برگی خشک و تنها میان پیاده رویی

شلوع و پر ازدحام...

برگی که آدمها پا میگذارند روی قلبش و رد میشوند و شاید کودکی از صدای خش خش او لذت میبرد...

و تکه تکه میکنند برگی را که خود شکسته از دوران...

و تو ای عابر آنچنان باش که مینمایی و چون باد های و هوی کن.

و تمام دلها را فتح کن

و بگذار دوستت داشته باشند.

نه اینکه تو را بشکنند مثل من...

* م.حسام رحمانی

نکته های کوچک آرامش:

(پذیرش تغییر)

همیشه تمایل بر این است که در دگرگونی های زندگی،

بر رویدادی آزار دهنده متمرکز شویم.

از استرس های خویش هراس مکنید

و گاه تغییرات را بپذیرید...

/ 32 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

باید سکوت کنم باید از خیر این همه باور بی دلیل بگذرم من به روزم و منتظر

حسام

سلام حسام مثل اينكه تقريبا هم اسميم. با پوزش .فقط آخرين مطلبتو خوندم.سرشار از حس بود و زيبا.به حس پاكت تبريك ميگم.ولي توي حست همسايه بغلي حسم بوذ.(خصوصي ميگم همسايه حس توي مغز ما چيه) ولي يك نسخه حقيقي و معجزه آسا دارم.كه ناراحتيهات رو به كنار زده.و آرامش حقيقي رو برات به ارمغان داره. ولي ابتدا بايد يك آزمايش يا ي ككار كوچومو انجام بدي. و نتيجه اونو ببيني.مطمئنا بعد از نتيجه فوق .نسخه رو كه خيلي آسونه و تنها راه(اشاره ميكنم تنها راه ممكنه هست ).(تنها راه همان صراط مستقيم). و تمايزش آزاد بودن و آزادمنشي اونه.رهايي از هر چيزي و كسي. جالبه نه!؟ ميل بزن.منتظرم.

نازنين

بسيار زيباو دلنشين بود . حقيقتا لذت بردم . /// کاش از شاخه سرسبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش درشعر من ای مایه عمر شعله راز مرا می دیدی کاش وب مرا ميخواندی

دخملی

سلام واقعا از خوندن نوشته‌هات لذت بردم منم آپم سر بزن من و بابايی منتظريتم راستی لينکتو گذاشتم البته اگه اشکالی نداره

دخملی

سلام من آپم پاييزت مبارک

ماه تنها بود، منم اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم ماه نقطه آخر خط است و اين هواي كوچك دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر... نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!اين جا و آن جا حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت اين خنده گاهي بيخ گلويم را آنچنان مي بندد كه به بغض تبديل مي شود اين روزها، اين روزهاي كه رابطه ها شده اند كاري و هيچ كس به فكر هيچ كس نيست، اين روزهاي كه دوستي ها و رفاقتها به طنابي پوسيده و كهنه مي ماند، كاش كسي ميدانست كه تقصير كدامين ماه است كه بدون اينكه ما بدانيم شب تو آسمان در كنار ستاره تا صبح بزمي عاشقانه بر پا مي كنند و ما خيره به آسمان تا صبح بيدار مي مانيم.

مهسا

تنهایی سخت است٬ همیشه سخت بوده٬ برای خدا هم سخت بود. ولی او خدا بود٬ و آفرید و آفرید تا گمشده‌اش را یافت و به انسان انس گرفت ... چه دردی‌ ست در میان جمع بودن ولی در گوشه ای آرام نشستن به رسم دوستی دستی فشردن ولی با هر سخن قلبی شکستن برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن چه دردی است .. پاييز زود تر از اون كه فكرشو مي كردم رسيد ، خيلي قشنگه مگه نه ؟؟؟