کلاغ...

قصه تمام شده بود

کلاغ نشسته پیش پای

قصه گو

و التماس کرد:

یک بار

فقط

یک بار

بگو قصه ما بسر رسید

کلاغه به خونش...

گریه امانش نداد!!!

*نوشته:م.حجازی

/ 19 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باران

تو تنهاييتون حتی يه حرف ساده هم ديگه نيست،چه برسه به فرياد .... هرچند سکوت پر از ناگفته هاست ولی اينجا زيادی ديگه تنها مونده. اميدوارم خوب و سلامت باشيد. تا بعد در پناه حق.

ليلا

آخي طفلكي كلاغه . من هيچ وقت دوستشون نداشتم .

محيا

سلام ، تصمیم نداری آپ کنی ؟ به روزم و منتظر حضور گرمت . شاد باشی.

مهری

بيچاره اين کلاغ قصه ها :(

نيوشا

مهمه که بگم چند سالمه؟؟؟؟؟؟؟ سن غمهام باشم خوبه؟؟؟

ياس

عالي بووووووووووووووووود[لبخند]

سحر

چرا حس کردید منو می شناسید می شه بگید؟