داستان زندگی(قسمت اول)

سلام دوستان.
قسمت اول:اشنايی ياسمن.
راستش بعد از فوت پدر و مادرم.
تنها همدم من خواهرم بود.
تو سن ۱۰ و۱۱ سالگی چون به همدم نياز داشتم ،با ياسمن که مريضی سرطان خون داشت
اشنا شدم.
ياسمن خواهر دوست خواهرم بود، و به خاطر مريضيش و علاقه ای که به من داشت. بيشتر با هم بوديم.
تا وقتی که خواهرم ازدواج کرد هميشه به من سر ميزد خواهرم که رفت هر روز به ياسمن سر ميزدم.
يادمه هيچ علاقه ای به اوون دختر نداشتم و فقط به خاطر نياز کم محبت با اوون بودم.
و اينکه من اميدی يا عشقی بودم برای ياسمن به زندگی،که برای خانواده او جالب بود که از وقتی با من بود اينقد حالش خوب شده بود.
ولی يک ناراحتی که داشتم هميشه اين بود که من از طبقه متوسط جامعه بودم و ياسمن طبقه اشرافی جامعه.
خوب چون خودم و نيازی ميديدم برای اون دختر دلم نميامد از پيشش برم.
يادم سال اول دبيرستان بودم، خواهرم در اثر صانحه رانندگی در جاده همدان به همراه شوهر و
بچه ای که در راه بود فوت شدند.
انگار غم دنيا رو تو دلم ريختند.
ولی ياسمن بهم کمک کرد تا ناراحت نباشم.
------------------------------------------------------------------------------------------------------
خب فعلا تا همين جا بخونيد تا بعد.




6.gif2.gif

/ 2 نظر / 6 بازدید
Mahrou

Cheraa saansooresh kardi

آزاده

سلام. به خاطر رنجهايي كه توي زندگي كشيدي خيلي متاسفم. ولي دركت مي كنم چون من هم برادرم را يكسال پيش از دست دادم و چقدر بعضي وقتها دلم براش تنگ مي شه . زندگي خيلي فراز و نشيب داره ولي بايد زندگي كرد . نه؟