يک حس غريب...هويت

يه حس غريب ...

گم كه ميشي، خيال مي كنند داري نارو بهشون مي زني، اما به خودت كه رجوع ميكني. ميبيني هرگز تو زندگيت نتونستي كسي را نيش بزني، اذيت كني، يا حتي پا رو دم كسي بزاري.اين كنش و منش زندگي تو بوده.
يك دنيا تنهائي رو سرت خراب شده. وقتي برمي گردي به عقب نگاه ميكني، حتي يك نفر را هم پيدا نمي كني كه دورو برت مثل خودت زندگي كرده باشه، توي يك بغض و ناباوري ، توي يك برهوت كشنده و تلخ بي عاطفه گي، بيشتر آدما گرفتارند. طوري كه با هيچ معيار انساني شايد جور در نياد.
چطور مي توني سبز فكر كني، آبي عشق بورزي، ولي سياه ببيني؟ مثل يه دفترچهء سفيد سياهت كنند؟ اگر حاليت نباشه زياد تاسف نمي خوري، ولي وقتي مي فهمي كه دارن سياهت مي كنند چي؟
صبح كه چشماتا باز ميكني، دورو برت چيزهائي ميبيني كه باور كردنش برات امكان نداره، نمي توني خيلي از اونها را هضم كني. متاثر از ايني كه جرا توي اين دنياي كوچيك ، در اين چند روز زندگي كوتاه كه توي يه روز بي خبري محض شروع ميشه و تو يك بي خبري محض هم تموم ميشه، براي چي اين همه بايد دروغ زندگي كنند؟ وقتي ازشون مي پرسي ، جوابي ندارن كه قانعت كنند. فقط تنها چيزي كه شايد داشته باشند اينه كه : همه دارند اينجوري زندگي ميكنند، پس ما هم…، يكي نيست به اين ادماي احمق حالي كنه: بابا چون همهء شما ايجوري هستين، زندگي هم اينجوري ميشه، هر كسي بايد مسؤل زندگي خودش باشه.
دلت ميگيره، هوس ميكني كه گريه كني! پس ميپيچي توي يك جادهء خاكي و خلوت ودور افتاده، اونجائي كه شايد در سال يك نفر هم به اون جاده نزنه!!، توي گوشهء دنج تنهائي ات ، با خودت، با اون/ با همه ئ آدماي خوب و بد، با تمام وابستگي هاي سبز و آبي ات ، مي ري توي خودت، ميگي، ميگي ، حرف ميزني، مي پرسي : آخه براي چي؟ ولي تنها اين جاده است كه شايد بيشتر آدما سالي يك بار هم از اون عبور نمي كنند.آدمائي كه يك عمر توي جادهئ شلوغ و پر ازدهام خودخواهي، بي قيد. بي خيال، بي دغدغه از تمام نغمه هاي غم انگيز زندگي ديگران، قطار قطار دروغ سر هم كردند. كجا دلشون هواي يك جاده ء خاكي و بارونزدهء خلوت تنهائي را مي كند؟ اما آخه مگه ميشه تمام عمرت را توي اين جاده سپري كني؟ خسته ميشي، از بي مهري، از بي محبتي ، از بي عاطفه گي، از نشنيدن يك جمله ئ قشنگ و واقعي كه حس كني از ته دل طرف زده شده. هر چي شنيدي كفهء سنگينش طرف دروغ بوده. نه اينكه بد بين باشي، نه ، فقط از اينكه كمتر راست مي شنوي،
حالا يك نفر پيدا مي شه، حس ميكني با بقيه فرق داره، يه جور ديگه اي حرف ميزنه، يه جور ديگه نگاه ميكنه، اصلا يه جور ديگه رفتار ميكنه.
از خودت سؤال ميكني : اين كيه؟ چرا اين همه شبيه خودت نشون مي ده؟ انگاري نيمهء دوم پنهان توست؟!! انگاري اون طرف باورهاي تو شبيه اين يكيست. يك چهرهء مصمم، جذاب، صميمي، وپر از طراوت ، مثل يه باغ پر از شكوفه،ديگه چي مي خواهي؟ انگاري اين همه سال بدون اينكه اونارو ديده باشي ، توي ذهنت اين جهره را ترسيم ميكردي.  ورق ورق رؤياهاي رنگي خاطراتت / پشت ديوار دلت ، شبيه اين چهره است.آخ كه چقدر احساس آشنائي ميكني.
پس بايد يه كاري بكني، بهش نزديك ميشي، اول مي ترسه، خيال ميكنه تو هم مثل بقيه اومدي كه شكارش كني؟ اما خبر نداره كه تو داري شكار اون مي شي؟ حس ميكني مثل غزالي رميده، كه درنده اي بهش نزديك ميشه ، گوش هاي احساسش تيز شده، بايد بهش اعتماد بدي، بايد كاري كني كه از اين ترس و ترديد بيرون بياد. بايد خيالش را راحت كني، خودت رو بهش نشون ميدي، بعد با يك نگاه معني دار بهش لبخند ميزني، اون جواب لبخندت را نمي ده، آخه هنوز باورش نشده كه شايد توي اين همه آدم عوضي!، يكي هم باشه كه واقعا اهل خيانت نباشه؟
نگاه رميده اش اين باور پنهان را بازگو ميكنه: توي اين دنياي بي ترحم، حواست به گرگ هاي درنده كه با لباس ميش بهت نزديك ميشن باش، تو كه متوجه اين سؤء تفاهم شدي ، بايد كاري بكني. بايد بهش نشون بدي كه تو مثل بقيه نيستي. در حالي كه دلت تا ته گلوت داره مي تپه، خون توي رگ هاي تنت يخ زده. آرام بهش نزديكتر ميشي، مثل كبوتر بازي كه سال ها كنار كبوترهاي جلدش بيتوته كرده، باهاشون حرف زده، بهشون آب و دونه داده، ترو خشكشون كرده، ازشون راه و رسم زندگي كردن ياد گرفته، باهاشون زندگي كرده . حالا هم ميدونه با يك كبوتر غريب؟!!، چه رفتاري بايد داشته باشه، كبوتري كه تو خيال ميكني غريب نيست، جاي غريبي هم ننشسته، اما خودش خيال ميكنه كه روي يك بوم غريبه افتاده، سعي ميكني اعتمادش را جلب كني، براي اين منظور بايد تو پيشگام باشي، پس سفرهء پهن دلت را باز ميكني، هر جي داري بهش ميگي، تو چشماش كه خيره ميشي ، انگار پا توي يك درياي عميق گذاشتي، هر چي جلوتر ميري، بيشتر احساس شادابي بهت دست ميده،
تو كه تمام زندگي ات توي دوست داشتن خلاصه شده، فقط به اين جمله بسنده ميكني و ناخود آگاه بهش ميگي: اين دل ... ,...  اين تو...........

اما بحث هويت:

بچه از ۶ ماهگی تا ۴ سالگی هر گاه به اسم صدا ميکنی واکنشی نشون ميده که سريعا به سمت صدا برميگرده پس اين هويت اسم خودش رو شناخته.

۴ سالگی تا ۷ سالگی هر گاه ازش بپرسند مثلا: عزيزم دختری يا پسر اگر پسر باشه ميگه پسرم و اگر دختر ميگه دختر،اين نشون هويت جنسی خودش رو قبول کرده.

۷ سالگی تا ۱۳ سالگی در اين سال ها بچه ها با مسائل بلوغ آشنا مشوند،دختر ها و پسر ها از اولياء شون می پرسند،از تو کتاب می خونند و از شيطنت هايی که به همراه همسن های خودشون انجام ميدهند با مسائل بلوغ آشنا می شوند.

۱۴ تا ۱۷ سالگی مرحله ضبط هويت به طور مثال اگر تو اين سالها مسئله ای را به طور غلط به نوجوان آموزش بديم در ذهن او ضبط ميشه.بدترين مرحله هويت. مثال: ديديد بعضی اوقات ايست بازرسی های بسيجی ها رو يک نوجوون ۱۴/۱۵ ساله يک تفنگ دستش گرفته جلوی شما رو ميگيره و يک سری سئوالهايی میپرسه که نشان از اين است که ذهنش را پر کردند از يک سری حرف...حتی زمانی فردی از کسی کينه به دل ميگيره اصولا تو اين سنين هست.

در هويت بالاترين قسمت کسب هويت است،۲. وقفهء هويت،۳. پخش هويت،۴ ضبط هويت...

۱۷ به بالا بيشتر اوقات افراد در مرحله وقفه و پخش هويت به سر ميبرند،به طور مثال در مرحله پخش هويت،هنوز بر سر يک سری مسائل درگير هست و هنوز نتونسه ايم با اونها کنار بيايم پس پخش هست مسايل ما.

وقفه هويت: بيشتر افراد در اين مواقع ترجيح ميدهند تجربه های بيشتری کسب کنند با مسائل به صورتهای بهتری کنار بی آيند و ياد بگيرند.

و زمانی که به تمامی خواسته هات رسيدی با شناخت کامل از خود اون موقع شما به مرحله کسب هويت رسيده ايد...

هويت يعنی: شناخت و درک شخصيت و جنسيت به همراه هدفی برای زندگی.

یک سئوال:

خودخواهی و از خود راضی بودن از نظر شما يعنی چی؟

به اين ۲ وبلاگ هم سر بزنيد که من خيلی دوستشون دارم:

حرف های قلب يک درنا    ، مسافری از غم

/ 67 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
*setare*

دوست عزيز سلام.ممنونم از حضورت.متن اولت واقعا عالی بود.درباره هويت هم که هنوز همه گيجشن!

مهسا

سلام. همه آدمای بزرگ از راههای کم گذر راهشونو پیدا کردن اما دل کوچک من جسارت رفتن تو یک راه کم گذرو باور نداره ممنونم که به گفتگوهام گوش دل سپردید. یا حق

hanie

سلام...آموزنده بود...موفق باشی.

شيدا بي لوسي

يادمه گفتي پست اين بارت مربوط به ما ميشه همينه ؟‌اما چه تلخه كه هموني هم كه پيدا كردي ازت بگيرن

mahsa

سلام عزيز جان خوبی دوباره اومدم تا مطالب شيرينتو بخونم امیدوارم شاد باشی در ضمن تو که اینجوری وبلاگای دیگرونو تبلیغ میکنی مال مارم بکن داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اي ول

yasha

salam erfuneh nashenakhtehyeh shab dada matnet kheili ghashang bood mesleh hamishe harfat az taheh ashenai miad az akhareh safa beh sadegieh shabnam donya kocheist ) brayeh bazi tango tarik barayeh bazi bon bast va andaki ra rahist beh jadeyeh ashenai

نصف سيب

من اولين بار بود که اينجا سر زدم . طراحی صفحه تون حرف نداره . موفق باشين

deltang

در مورد نارو زدن حق داري...ولي خودمون بهتر از هر كس خودمون رو مي شناسيم

هادی

بهت تبريک می گويم که وبلاگ به اين قشنگی و جالبی داری.من شايد تو را به لينک هام اظافه کنم.تازه قالبت را تگو که مشهر است.اميدوارم موفق باشی و هميشه سرافراز.تازه نوشته های شما خيلی جالب است.من سعی می کنم بيشتر برات بنويسم.تا بعد خداحافظ...

دیانا

سلام لينکتو با اجازه گذاشتم تو وبلاگم به منم سر بزن موفق باشی