از غم دل تا بوی کاهگل...

                          ((به نام خالق هستی))

امده ام بنويسم ،ولی از چه؟

دگر برايم ثانيه ها تکراری شده اند و زمان به تندی ميگذرد.

با نگاهی که به پشت سر می اندازم.ميبينم که را کمی امده ام.

اما چرا پس از گذشت اين همه سال هنوز راه کمی امده ام.؟

مگر نه اينکه از دست دادن هر يک از عزيزانم به همراهش دوره ی زمانی سختی را گذراندم.پس چه شد ان همه زمان....

ولی در اين راه،راه زندگی!... به کدامين سو بايد بروم؟...

دلم از اين دنيای بی احساس و خالی گرفته است.که عزيزی برايم نمانده است.

به خود مينگرم که چقدر از خودم دور شده ام و به دنبال يار و همدمی بی وقفه می گردم..

ولی ايا در دنيايی چنين فانی ،من به سراب خواهم رسيد.

نه حتی سرابی برای من وجود ندارد،تا از دل برايش سخن ها گويم يا که از اشک های روانم برايش رودی بسازم.

حال به دور و برم مينگرم تا شايد کسی مرا دريابد.

ولی انگار اين تقدير بی همنوايی با من است.نميدانم شايد اين بی همنوايی از انتظار بيجای من از صداقت است و از داشتن دلهای بی ريا.

اری اين صداقت و بی ريايی مرا به دنيای تنهايی هايم وصل کرده و نمی توانم جدا شوم.

بار الهی مرا در ياب که من بد بودم.،که من بنده خطا کار تو ام و از اين رو مرا درياب که جزء تو دلداری ندارم،که جزء تو من سر ياری ندارم.

بار الهی برايم معنا کن چگونه عاشق شوم و عشقی سر راهم قرار ده که مرا از اين دنيای تنهايی برهاند...

دلم پر است از غم دل و مشامم مرا ميبرد تا بوی کاهگل،بوی کاهگل ديوار خانه پدر بزرگ و زمانی که کودکی خردسالم و به ياد روزی که پس از،از دست دادن عزيزانم به اغوش گرم و استوار اقا جون رفتم وبا صدای بی صدا گريستم.

و حال نه ان خانه است با ديوار کاهگلی و نه ان اغوش... و نه شانه ای که سرم را روی ان بگذارم و با صدای شکستن ديوار تنهايی دلم که از جنس شيشه است،بگريم.

حال مانده ام در راه و در فکر همدلی و همزبانی؟

اگر ميدانستم  که اين عشق کيست و کجاست، شتابان با حالی پريشان به سويش ميرفتم و از او ثانيه ای از زمانش را طلب ميکردم

تا برايم همدلی را معنا کند،و به زبانم ،هم زبانی را بياموزد و دلش را گهواره ای سازد از جنس عشق و برايم لحظه ای از عاشقی به ارمغان بياورد....

حال از شما ميپرسم؟

ای بندگان بزرگ خدا،ای که از غم دل رهاييد و از دروغ و ريا جدا..

ان ياری گری که قرار است مرا از غم جدا سازد و با عشق اشنا سازد ،کی خواهد امد؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست....غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پر دلهره است

ـــــ

به خوبی خودتون ببخشيد،اگه سرتون را درد اوردم...

برای اميد به نوشتن برای دل ما هم پيامی بگذاريد

به اميد ديدار

                            07.gif07.gifهمتون و دوست دارم از صميم قلب07.gif07.gif

                                               10.gif07.gif10.gif

 

 

/ 26 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

لينکيدمت دوست خوبم؛ اسمم هم شهروند درجه صفره اگه اصلاحش کردی خوشحال ميشم البته هر جور که مايلي نظرم راجع به اين مطلب موند واسه کامنت بعدی چون حتما بيشتر از هزار کاراکتر ميشه تا بعد سر افراز باشي

حسین استقلالی

سلام حسام .خوبی.خوب شدش؟وبلاگت عالی شده.حالا بعدآ بيشتر صحبت ميکنيم. شعر عاشقانه بنويس.نوکرم.

mohammad

salam man esme toro az on jayi ke be khoda payam midadan peyda kardam omidvaram halet khob bashe

بیلیارد

سلام.آخه نازی چی شده؟چرا؟موفق باشی و بای....

فاطمه

سلام. نمی دونم شما دختر هستيد يا پسر اما دوست دارم که دوستی منو قبول کنيد چون هم درد هستيم.

فاطمه

و ممنون از لينکت. اگر تونستی اسم وبلاگمو بنويس.

مهران

بازم سلام ... ممنون که سر زديد .... راستی يه مطلب در مورد انجمن بلاگ نويسان نوشتم ... شاد باشی ...

mohammad

سلام وب لاگه زيبايی داريد . خوشحال ميشم به وب لاگه من سر بزنيد و نظرتونو بديد ممنون خداحافظ

محمد

سلام: سری نمي زنی سيد؟ وبلاگتم که دير به دير عوض ميکنی؟ يه بهونه واسه عرض ادب به دست ما بده عزيز وگرنه از در بيرون کنی از پنجره بر ميگرديم! فکر ميکنم اين سومين کامنتم واسه اين وبلاگ! برنامه ای چیزی خواستی بذاری رو من هم حساب کن هر کمکی که از دستم بر بیاد موجب خوشحالیمه. موفق باشی و سربلند هميشه

فاطمه

سلام. خيلی متاسفم. اينو از صميم قلب می گم.