بیاد بی آور...

باور کن دست هیچ کداممان نبود، نه من و نه تو.
این که می گویم دست هیچکدام منظورم این نیست که نفهمیدیم،که ندانستیم .
اتفاقن خوب فهمیدیم و خیلی هم خوب می دانستیم که به کدام سمت می رویم و چه میکنیم
اما باور کرده ام و تو هم باور کن که آن میل مبهم و حالا دیگر از دید من مقدس خیلی از من
و توی عادی و معمول و معقول و هر مانع با شعور دیگری قوی تر بود. .
اصلن چرا باید فکر کنیم که در حالی غیر آن حال معقول تریم ؟! مگر می توان و یا اصلن چگونه باید
یقین داشت که وقت پوشیدن معمول تریم از زمانی که بیرون می آوریم ؟!

آن خواست چیزی بود ورای آنکه بشود در مقابلش ایستاد و این دیگر کار و حکایت را خارج می کند
از چارچوب و عرف و هر آنچه که بخواهد جلد شعور بکشد بر ذات درونی انسان !
این ذات درونی انسان که می گویم همان است که وقت شنیدن صدای اذان روحش یک جور منقلب
میشود و وقت گرسنگی معده اش جوردیگری و وقت خوابیدن همه جایش . هم درونش و هم برونش !

حالا این چند روزه را نشستم خوب فکر کردم .
الان .. یعنی همین چند روز کافی بود برایم تا مطمئن شوم کار درستی کرده ایم .
نگرانی ها و شماتت ها به جای خود اما واقعن چه کسی ،‌ واقعن چه کس دیگری می توانست جای
ما باشد و به جای ما آن لحظات را بسازد ؟ جز من ،‌ جز تو !
بیا و باور کن که در تمام ادوار تاریخی از ید بیضا موسی گرفته تا العلمین فقط و فقط یک بار نوبت به
بودن من ، به بودن تو برای رسیدن به آن درجه از زیبایی و تازگی و شکوفایی رسید و آن یک بار هم
شد هر آنچه که باید و دیگر نه من میدانم و نه تو که این همه اسباب و حکایت های اسب سرکش
و رام نشدنی دنیا آیا هم باز فرصت تکرار در اختیارمان باقی خواهد گذاشت یا نه !

اگر خوشحالت می کند میگویم که بهترین "رویایی" بودی که تا بحال داشته ام و میتوانی مطمئن
باشی وقتی که درباره بهترین رویا صحبت می کنم حتم میدانم که چه می گویم که من بسیار رویا
دیده ام ... رویا داشته ام .

باورت باشد یا نه این سه روز گذشته را مدام هی دور خانه راه می روم جایی را که نشسته بودی
جایی را که تکیه داده بودی ، جایی را که بوسیدمت و جایی را که خوابیدیم را هی نگاه میکنم
نه نگاه نمی کنم .. واقعیتش را بخواهی هی خیره میشوم و مات می مانم و نهایتن توی دلم هی
به خودم حسادت میکنم به جهت حالی که سه روز پیش از این داشتم و الان ندارم !
می دانم می دانم شاید باعث شرمساری یک انسان بالغ باشد گفتنش اما دیشب را همانجایی
خوابیدم که با تو خوابیده بودم درست در همان زاویه از اتاق و دقیق در همان حال ، به همان شکل !!
آری شاید حق با تو باشد که اگر مردم از راز هایمان با خبر باشند دیگر رازی در میان نیست اما دوست
دارم همه این راز را بدانند که من سه روز و سه شب است که سرانگشتانم را تک به تک میبوسم چرا
که بیادم می آورند در میان کلاف شب گون گیسوان تو چه طی طریق کردند و چه به منزل رسیدند !

نمی دانم چند نفر تا به حال به حال خودشان حسادت کرده اند . نمی دانم چند نفر تا بحال در خلوت
خودشان ادای خودشان را در آورده اند و بر دست خودشان بوسه زده اند و البته این را هم نمی دانم
که چند نفر ، از این ها که دارم برایت می نویسم آنچه را که باید درک میکنند و می فهمند اما این را
می دانم که اگر یک بلیط یک سره و بی سوال جواب به مقصد بهشت پیشنهاد داشته باشم به شرط
آنکه آغوش تو را در قعر جهنم فراموش کنم مطمئنن که مامن آغوش تو حرم اول و آخرم خواهد بود .

حالا بیا و تو هم یک بار دیگر هر آنچه را که گذشت را مجدد مرور کن .. حرفهایم .. بوسه هایم ..
دست هایم ، چشم ها و زبانم را .. و همه نجواهایم را هم باز بیاد بیاور و بیاد داشته باش ..

بیاد بیاور و بیاد داشته باش و هی مکرر در مکرر تکرار کن هر چه که را بیاد آوردی
..
می خواهم تا هفته دیگر زیر آن سقف سپید من تنها دیوانه ی تب دار این شهر نباشم...

 

 

پ.ن: این نوشته برای مدت ها و شاید سالها قبل باشد،این روزها هیچ مخاطب خاصی ندارم و تنها یاد آوری میکنم باورهای خوبم را...

/ 68 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
akant

دورود.وبلاگ زيبايي داريد.منم از اون دسته از آدما هستم كه با خاطره هاشون زندگي ميكنم و حسرتشونو ميخورم.وقتايي كه احساس تنهايي كني بيشتر وبيشتر خودتو تو خاطرات گذشته گم ميكني. خوشحال ميشم به وبلاگم سر بزنيد.

راحله کاظمی

سلام تو زیباتر از زیبا می نویسی حسودیم میشه بهت خیلی تبریک می گم [گل]

ری را

خیلی زیبا بود بسیار حسادت کردیم به این حس و حال [چشمک]

سما

[قلب]چقدر احساساتی شدم

samaneh

yani mishe adam enghadr yek nafar ro dost dashte bashe?man fekr mikonam hamash adate.va agar ham vojod dashte bashe bad az chan sal adi mishe va fahgat to sher ghashange na to vagheyat.vali kheyli asheghane ehsaseto minevisi vaghean aliii boooood[دست][تایید]

باران

[لبخند] اگه دوست داشتی منو با اسم "شبها برای تو مینویسم " بلینک و بهم خبر بده تا بر هر اسمی دوست داری بلینکمت[لبخند] دل نوشته هات البته من هنوز همشونو نخوندم ولی خیلی زیباست[گل]

Aa

تک تک کلماتت برایم آشناست... تک تک واژه ها , تک تک حس ها... من هم مثل تو آغوش او را انتخاب میکنم...

Asalban0o

آخ كه كاش اون پ ن رو نداشت آخرش[ابرو]

آبی ترین احساس(مریم)

گل من، قلبت را، به خداوند بسپار... آن همه تلخی و غم، این همه شادی و ایمانت را... گاهی از عشق گذر کن و دلت را، بسپار به خداوندی که خوب می داند گل من؛ سهم تو از دل چیست...!