سوالهای دور...

+ چطور پیش اومد؟

_ چند سال پیش بود،یادم نیست ولی فکر می کنم حدودا 5 سالی گذشته از آن روزها...

+خب،بعدش؟

_ خیلی وقت بود تنها بودم،توی جمع دوستان و اینور و انور نمی دیدم کسی رو که به دلم بشینه، فیس بوک و اینستاگرام و خیلی از این وبسایت ها رو دنبالش می گشتم،یعنی من خیلی گشتم که دیگه تنها نباشم نشد که نشد دیگه بیخیال شدم.

+ پس از کجا پیدا شد؟

_ یه شب سرد زمستان با دوستامون جمع شده بودیم راه چوبی،دوست یکی از دوستان مشترکمان بود. همون اول شب بهش پیشنهاد دوستی دادم...از همان زمستان شروع شد خیلی خوب پیش میرفت خیلی دوستانه،صمیمانه و گاهی عاشقانه...

چه رویاهایی رو میساختیم،چه فکرهای نابی داشتیم، ما از دو قشر جامعه بودیم که با هم بسیار تفاوت داشتیم. من اهل هنر و موسیقی و سفر و شعر بودم، اون اما زندگیش در شیک و لوکس بودن می گذشت...

ما با تفاوت هایمان اما دنیایی ساختیم برای هم که همه نگاه ها را به خودش جلب کرده بود...

+ پس چی شد؟

_ ما تصمیم گرفتیم با هم تا آخرش بمانیم،اما میانه راه تصمیم گرفتیم تمامش کنیم،تمام شد.

+تموم شد؟دلتنگش نشدی؟یادش نیوفتادی؟فراموشش کردی؟

_ تموم شد اما دیدم که جانم می رود، شش ماه طول کشید تا من،من شوم...

+ یعنی چی؟تو،تو شدی؟

_ من شش ماه دچار غم و اندوه شدم،خسته شدم، گریه کردم، له شدم، ولی تو خودم تمومش کردم...

من بعد از شش ماه دوباره متولد شدم...

+ دیگه ندیدیش،زنگی،تماسی؟

_ بعد از 6 ماه اومد دیدنم،چون بهش گفتن هیچ کس مثل من دوستش نداشت،بعد 6 ماه اومد برای بخشش،اما دیر بود!

نه او همان بود که با من بود.

نه من همانی ماندم که بودم...!!!

من توانستم فراموش کنم،تمام روزهای شاد و تلخ، تمام خاطرات را و فقط او را به نام "او" می شناسم...

+حالا چی؟

_ از زندگی و علایقم لذت میبرم...


"مینیمال های یک مغز پر"


/ 5 نظر / 82 بازدید
winterflower

فراموش شدنی نیست هرچند که به زبان ساده است ...

theblueroom

سلام. چه جالب، یه وبلاگ 16 ساله دیگه. و جالب تر این که خواننده یک وبلاگ مشترک بودیم. من هیچکدام از آن دوستان رو غیر از فضای مجازی و شخصیتی که برای خودشون انتخاب کرده بودند نمی شناسم. رد همه رو گم کردم. نمی دونم تا شقایق هست.. من رو یادش میاد یا نه.

syahbaatr

این پدیده فراموش کردن موهبتی خدادای است.ئمتم گرم