باید مینوشتم...

با اینکه رخوت سراسر خیالم و تمام وجودم را فرا گرفته بود...

اما باز دیدم باید دست به قلم برم و باز بنگارم،و من دست بردم تا بنویسم از امروز و دیرو و گذشته از یادها از صداهایی که مدتهاست در ذهنم سرو صدا می کنند...

می آمدند تا فریاد هایی که در گلوی مردی از نسل سوم و تجارب سخت گذشته را به دنبال دارد،بشنوند،اما صدایی نبود و سکوت بود و سکوت

نگاه کردم به خاطرات خاک گرفته،به فریادهایی که در دل ماند و رنگ سکوت به خود گرفت.

یادم امد این منم که بر دیوار چون قابی خاک گرفته ام، این منم مردی تنها در انتهای فصل سنگینی که گذشت و در آستانه فصلی سخت،گذشتم از سختی اما به دوش کشیدم خاطراتم را...

یادم نیست دیشب یا چند شب پیش بود،بازگشته بودم به دنیای تنهاییم،به دنیای یواشکی خودم

بغضی عجیب راه گلو را گرفته بود،اما سکوت بود که در فضا موج میزد.

اما دلم پر بود از گله هایی که از خداوند داشتم باید میگفتم تا خالی میشدم،بغضم به یاد یک جمله شکست و بعد از مدتها این اشک بود که سد چشمانم را در هم کوبید و چون سیل سرازیر شد بر گونه هایم،داشتم آرام میشدم اما یادم هست که فریاد کشیدم بر سر تمامت تنهایی ام، دل تنهاییم شکست،اما باز گوشه ای نشست و مرا نگریست و مرا سخت در آغوش کشید زیرا او نمی خواهد مرا تنها گذارد زیرا تنها با همزاد خود ماندگار است.

آخر میدانید اگر با هر کس دیگری بماند،دچار تناقض میشود...

اما سخنم با شماست:

آدم هایی آمدند با لینک های رنگی و شکلک های رنگارنگ و گفتند:

اینجا این فریاد است که خاک گرفته و سکوت فرمانروایی میکند،گفتند مرا میفهمند،اما چطور خود دچار تناقض بودند؟!

بعضی ها هم که هنوز این خصلت پدر بزرگها و مادر بزرگها را یدک می کشند و همدیگر را نصیحت می کنند...!

و دلم میگیرد از لحظه هایی که بر من گذشت و اینان نبودند،حالا به خود اجازه میدهند که مرا سرزنش کنند به قول خودشان دوستانه....

اما جوابم را بدهید:

" قلب های سفالین!

عشق های لعاب دار

احساسات مشبک

...

از محبت چه میدانید؟

برگهایتان را رو کنید

اندوخته هایتان را بر روی دایره بریزید

تا بگویم

چند مرده حلاجید... "

 

(فریاد)

 

/ 85 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مژده

کاش میدانستی سالی که تو به دنیا اومدی بعضی ها کجا بودند یا بهتر است بگم در چه حالی بودند. اونها هم اون موقعها تنها بودند. غیر از خدا هم هیچکس نبود! شاد باشی و سبز[گل]

نانی آزاد ...... مترسک

بیچاره دلم که مانده در باران بود در بارش لحظه های غم ویرا ن بود بیچاره دلم که همره ابر گریست هر بار که سینه ی سما گریان بود[گل]

سما

سخت نگیر از هر کس به اندازه شعورش توقع داشته باش[گل]

پرستو

سلام ممنون که بهم سرزدی....اول که وارد وبلاگتون شدم یه کم دلم گرفت....بعد از خوندن پستاتون خیلی ناراحت شدم و ..... خیلی قشنگ نوشتین....طوری که با خوندنش بغض گلوی من رو هم گرفت.... من لینکتون کردم شمام اگه مایلید بکنید ...اپم ....خوشحال می شم سربزنی[لبخند]

موشانا

دل ما هميشه تنگ هست واسه همه چيز ..........

سرود مرگ

قدرت قلم خیلی خبی دارین. "نگاه کردم به خاطرات خاک گرفته،به فریادهایی که در دل ماند و رنگ سکوت به خود گرفت." حرف قشنگیه.

ماه بانو

سلام - خوبین شما؟ چرا آپ نمی کنی ؟ دیگه 20 روز گذشتا

ستاره

دوست عزیز بسیار زیبا نوشتی انگار معدنی از کلمات شکیل و زیبا در دل داری تبریک میگم که احساس ناب با تجارب و اطلاعاتت میتواند متون زیبایی را بسازد برای موفقیت را آرزومندم

ستاره آسمان

سلام ممنون كه به من سر زديد .منتظر قدم سبزتان هستم [گل] مطالبتون زيبا بود اميدوارم هميشه با نشاط و سبز باشيد و زيبايي زندگي را با حرفهاي ديگران خراب نكنيد چون وقت داره ميگذره !!

راحله کاظمی

این دست برای قلمیه که داری- تو فوق العاده ای- به نظرم کتاب بنویس و چاپش کن - یا اینکه مطالبتو به یه مجله یا روزنامه بده- تو می تونی خیلی خیلی موفق باشی- البته معلومه گذشته سختی داشتی- اما به خودت افتخار کن- خیلی لذت می برم از نوشته هات[دست]