دانستنیهای زندگی*

دانستنیهای زندگی*

تاريخ : پنجشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٢ | ٢:۱۳ ‎ق.ظ | نویسنده : حسام

                          ((به نام خالق هستی))

امده ام بنويسم ،ولی از چه؟

دگر برايم ثانيه ها تکراری شده اند و زمان به تندی ميگذرد.

با نگاهی که به پشت سر می اندازم.ميبينم که را کمی امده ام.

اما چرا پس از گذشت اين همه سال هنوز راه کمی امده ام.؟

مگر نه اينکه از دست دادن هر يک از عزيزانم به همراهش دوره ی زمانی سختی را گذراندم.پس چه شد ان همه زمان....

ولی در اين راه،راه زندگی!... به کدامين سو بايد بروم؟...

دلم از اين دنيای بی احساس و خالی گرفته است.که عزيزی برايم نمانده است.

به خود مينگرم که چقدر از خودم دور شده ام و به دنبال يار و همدمی بی وقفه می گردم..

ولی ايا در دنيايی چنين فانی ،من به سراب خواهم رسيد.

نه حتی سرابی برای من وجود ندارد،تا از دل برايش سخن ها گويم يا که از اشک های روانم برايش رودی بسازم.

حال به دور و برم مينگرم تا شايد کسی مرا دريابد.

ولی انگار اين تقدير بی همنوايی با من است.نميدانم شايد اين بی همنوايی از انتظار بيجای من از صداقت است و از داشتن دلهای بی ريا.

اری اين صداقت و بی ريايی مرا به دنيای تنهايی هايم وصل کرده و نمی توانم جدا شوم.

بار الهی مرا در ياب که من بد بودم.،که من بنده خطا کار تو ام و از اين رو مرا درياب که جزء تو دلداری ندارم،که جزء تو من سر ياری ندارم.

بار الهی برايم معنا کن چگونه عاشق شوم و عشقی سر راهم قرار ده که مرا از اين دنيای تنهايی برهاند...

دلم پر است از غم دل و مشامم مرا ميبرد تا بوی کاهگل،بوی کاهگل ديوار خانه پدر بزرگ و زمانی که کودکی خردسالم و به ياد روزی که پس از،از دست دادن عزيزانم به اغوش گرم و استوار اقا جون رفتم وبا صدای بی صدا گريستم.

و حال نه ان خانه است با ديوار کاهگلی و نه ان اغوش... و نه شانه ای که سرم را روی ان بگذارم و با صدای شکستن ديوار تنهايی دلم که از جنس شيشه است،بگريم.

حال مانده ام در راه و در فکر همدلی و همزبانی؟

اگر ميدانستم  که اين عشق کيست و کجاست، شتابان با حالی پريشان به سويش ميرفتم و از او ثانيه ای از زمانش را طلب ميکردم

تا برايم همدلی را معنا کند،و به زبانم ،هم زبانی را بياموزد و دلش را گهواره ای سازد از جنس عشق و برايم لحظه ای از عاشقی به ارمغان بياورد....

حال از شما ميپرسم؟

ای بندگان بزرگ خدا،ای که از غم دل رهاييد و از دروغ و ريا جدا..

ان ياری گری که قرار است مرا از غم جدا سازد و با عشق اشنا سازد ،کی خواهد امد؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست....غمم از زيستن بی تو در اين لحظه پر دلهره است

ـــــ

به خوبی خودتون ببخشيد،اگه سرتون را درد اوردم...

برای اميد به نوشتن برای دل ما هم پيامی بگذاريد

به اميد ديدار

                            همتون و دوست دارم از صميم قلب