درباره نویسنده
حسام
من حسام متولد 13 اردیبهشت سال 1362 /... نمیدانم،نمیدانم هایم و باورهای کوچک و بزرگ و التهاباتی درونی در فکر هایم مرا بر آن داشت تا اندکی درنگ کنم و گاه گاهی قلمی به دست بگیرم و درنگ های خود آگاه و نا خود آگاه را بنویسم... من در تناسخ باورهایم گرفتارم.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
مطالب اخیر
  • چرک نویس های حسام...
  • آدمی...
  • چند گانه...
  • بزرگترین داستان این جهان همین است...
  • بیاد بی آور...
  • من همانم...
  • روزی که روز توست...
  • خودم را مینویسم...!
  • گاهی وحشت زندگی...
  • شروع سال 90 و پی نوشت ها
  • بهار تو راهه...!
  • رخوت...!
  • نت های زندگانی...!
  • ابهامات یک مجسمه...
  • کاش امان میدادی...
  • آنور سکه...
  • و مادر آه دیگر رفت...
  • همسفر،عقیده،چالش....
  • نو روز...
  • سیاهی های مدور...
  • باز هم جمعه...
  • راز سر به مهر...
  • کاش...
  • سه گانه...
  • باید مینوشتم...
  • وقتی می شد...
  • پدر به روشنی کوچید...
  • روز مادر گذشت اما...
  • آخرین حرف...
  • گاهی...
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • آبان ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • دی ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • آذر ۸٦
  • مهر ۸٦
  • شهریور ۸٦
  • امرداد ۸٦
  • تیر ۸٦
  • خرداد ۸٦
  • بهمن ۸٥
  • دی ۸٥
  • آذر ۸٥
  • آبان ۸٥
  • مهر ۸٥
  • شهریور ۸٥
  • امرداد ۸٥
  • تیر ۸٥
  • خرداد ۸٥
  • فروردین ۸٥
  • اسفند ۸٤
  • بهمن ۸٤
  • دی ۸٤
  • آذر ۸٤
  • آبان ۸٤
  • مهر ۸٤
  • شهریور ۸٤
  • امرداد ۸٤
  • تیر ۸٤
  • خرداد ۸٤
  • اردیبهشت ۸٤
  • فروردین ۸٤
  • اسفند ۸۳
  • بهمن ۸۳
  • دی ۸۳
  • آذر ۸۳
  • آبان ۸۳
  • مهر ۸۳
  • شهریور ۸۳
  • امرداد ۸۳
  • تیر ۸۳
  • خرداد ۸۳
  • اردیبهشت ۸۳
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
  • آذر ۸۱
  • آبان ۸۱
دوستان من
  • چه کنم آهوی جانم سر صحرای
  • عارفانه عاشقانه شاعرانه
  • هواپیمای شازده کوچولو
  • هوای حوصله ابریست
  • بگو سنجاقکم هستی
  • زندگی در گذر است
  • چشمان کاملا بسته
  • ترانه های مستانه
  • حوض بي ماهي
  • زیبا رویان آریایی
  • ترانه علیدوستی
  • حرفهای تنهایی
  • خاطرات غریبی
  • زیر چتر کودکی
  • تیک تاک خیال
  • حرف های من
  • بانوی بی قرار
  • یک دامن غزل
  • پنهان تر از دل
  • يك دختر مرده
  • دلتنگی ها
  • یک پنجره
  • پرنسس
  • محسنم
  • مترسک
  • مطلوب
  • حوا
  • پیام
  • آلوچه
  • میز غذا
  • آئینه وار
  • باورم کن!
  • راز نگاه تو
  • کهنه درخت
  • من و غریبه
  • تا بیکرانه ها
  • همانا انسان
  • بوسه بارانی
  • مشاور خانواده
  • قاصدکی در باد
  • سکوت محکوم
  • برای هیچکس
  • بهار زمستانی
  • کلبه تنهایی من
  • کوتاه و خواندنی
  • من و تنهایی هام
  • یک دنیا دلم گرفته
  • یک فنجان قهوه تلخ
  • چشم به راه باران...
  • یاداشت های مرمر بانو
  • عاشقانه هایم برای تو
  • واژه های ویولت بر ایوان
  • بارانی نگاهت کجاست؟
  • بمیرد زندگی با خاطراتش
  • ساکن سرای سکوت
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



فریاد در تنهایی
گاهی شعرهایم،گاهی حرف هایم،و گاهی زندگی...
چرک نویس های حسام...
نویسنده: حسام - دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱

برایش نوشتم

هی فلانی:

هنوز هم گاهی دلم برایت تنگ می شود...

جواب داد:

واقعا؟!

لختی اندیشیدم،

راست میگفت:

این روزها دیگر صورتک دلتنگی

به چهره ام نمی آید...

اسفند90

---------------------------------

همه در فضای پر دود

یک کام،دود...

مردی تنها

صندلی خالی،

گوشه کافه ای در این شهر...!

بهمن 90

----------------------------------

این روزها

پیام دلتنگی

از آنهایی دریافت میکنم...

که روزی

زیر عهدشان زدند،

رفتند...!

 

اسفند 90

 

پ.ن: این روزها فقط چرک نویس میکنم،خاطرات بر باد رفته را...

پ.ن: خسته ام از تهی بودن های بی رویا...

خدایا از حس پرم،عشق برایم بفرست...

نظرات ()



آدمی...
نویسنده: حسام - چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠

آدمی ، تنهاتر از آن است که سکوتش می گوید

دیشب...

تنهایی ام

تا نوکِ مدادت آمده بود

اگر می نوشتی ام
!
اگر می نوشتی ام...!

گاه

تنهایی... تنهاتر از آن است که دیده شود



"محمدعلی بهمنی"

 

.....

 

 

و گفتن:

این عید چه رسمیست...؟

 

که حتی شنیدن صدای پایش

 

زمزمه باران است و بوی طراوت

 

  " سال نو مبارک "

 

وسوسه دل انگیز ایستادن

 

زیر آن باران...

 

پس باز هم

 

    پس باز هم

 

   با شوقی کودکانه

 

                 میگویم:

 

 

 

                 " نوروز 91 بر شما مبارک باد "

 

×چقدر شروع این سال خسته کننده هست ، زمانی که همه به مسافرت میروند من در آژانس هواپیمایی شیفت هستم و زمانی که بر میگردند من مرخصی دارم...چه فایده...

 



نظرات ()



چند گانه...
نویسنده: حسام - دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠

خیلی وقته نبودم ،میدونم گله زیاده و انتظار این که کی نوشته میشود دوباره کلامی بر دیوار این اتاق...

نوع نگارشم رو  مدتیست تغییر دادم.


1)

 هر روز از رفتار دیگران،مینالید

از روزی که خود را در آینه دیده،
صدایش در نمی آید...!

 

2)

آدم خوبی بود،
آنقدر پشت سرش حرف زدند،
این روزها شاید در جنگل پیدایش کنی،
آخر غول بی شاخ و دم شده است...!

 

3)

برای نجات خود تلاش کرد
آخرش خودرا به
هیچ فروخت...!

 

4)

تمام تفاهم بین ما
تنها
یک سوء تفاهم بود...

 

(فریاد)

 

×پ.ن: تو وجود آدما حس آشنایی هست...؟!!

 

 خیلی جالبه بخونید که بعد از 8 سال نوشتن یک دفعه یک جوجه پاپتی اومده به من انگ دزدی از نوشته های آدمی رو زده که اصلا نمیشناسمش...

البته گاها بلعکس هم هستش که ما نوشتیم و به نام خودشون ثبت کردند.

 

"نوع نگارش رو تغییر دادی یا دچار محدودیت منبع شدی ؟!  
کار خوبی نکردی . خوبه که آدم از ذهن خودش استفاده کنه نه اینکه مطالب دیگران رو سرقت کنه و به اسم خودش به خورد دیگران بده . باید میدونستی وبلاگی در حد گنجشکک اشی مشی اونقدر خواننده داره که دیر یا زود تق این کار تو در بیاد . نگران نباش علاقه ای به جار جنجال ندارم واسه همین خصوصی میزارم اما حتما به امید میگم که اینجا رو هم ببینه چون اولین کسی نیستی که مطالب امیدوار رو کپی میکنی هر چند که بعید میدونم شخصا واکنشی نشون بده گنده تر از این حرفهاست اما وای به اون روز که اون متعصب هاش بفهمن. جهت اطلاع بهت بگم از نفرات قبلی حتی یکی شون هم توی خاطر کسی باقی نمونده چونکه نهایتن همین اتفاق براشون افتاده و آبرویی برای ادامه براشون نمونده و دوستانشون رو از دست دادن . در انتها امیدوارم دیگه تکرار نکنی . در ضمن میتونی امیدوار باشی که اگه رک و راست توی همین صفحه ت به این مسئله اعتراف کنی بلکن محبوب تر و پذیرفتنی تر هم بشی از طرف کسانی که اینجا رو میخونن . ما مردم مهربون و بخشنده ی ساده تشنه ی صداقتیم . تست کن ضرر نمیکنی .
نویسنده:از دوستان امید صیادی"
آقای امید صیادی بیا جواب بده؟
 
 


 

نظرات ()



بزرگترین داستان این جهان همین است...
نویسنده: حسام - دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

می‌خواستم بپرم وسط حرفش و بگویم:

« می‌خواهی به خاطر ترسِ از دست دادن، هیچ وقت به دست نیاوری؟!»

نگفتم. مغرور است. دل‌گیر می‌شود. راست می‌گفت البته.

می‌گفت :« از کجا معلوم که با هم باشیم و روزی تو دلت نخواهد با کس دیگری باشی؟

یا من. یک‌هو آدم یک نفر را یک جایی، توی خیابان، توی دانشگاه، توی مطب، می‌بیند و چیزی درونش پیدا می‌شود. چیزی که شاید حتا هوس هم نباشد. می‌خواهی. و نمی‌دانی چرا.»

من باز هم سکوت کردم. نگفتم:« بله. اما اینجاست که آدم ها با هم فرق می‌کنند.این‌جاست که آدم انتخاب می‌کند.( چه کسی بود گفته بود بزرگ‌ترین داستان این جهان همین است...انتخاب؟)

یک نفر صبوری را انتخاب می‌کند. یک نفر ماندن را انتخاب می‌کند. نه که تحمل باشد...سرش را بالا می‌گیرد، لبخند می‌زند و می‌ماند.»

این‌ها را البته گفتم:« داستان این نیست که تو بهترین باشی. یا من. همیشه ممکن است به‌تر ی پیدا شود. می‌شود تا آخر عمر هی به خودت بگویی رهایی مهم است. هی نخواهی بمانی. هی همیشه در سفر باشی... چیزهایی را هم از دست می‌دهی. می‌شود هم جور دیگری زندگی کرد.» بقیه اش را توی دلم گفتم: « بعضی وقت ها، آدم اگر می‌ماند، برای احترام به خودش است. برای احترام به انتخابی که داشته. برای اینکه آنقدر مغرور است که نمی‌خواهد یک وقت به خودش بگوید اشتباه کرده. برای اینکه کله شق است. و خب بله... بعضی وقت ها هم ماندن، از سرِ ترس است.»

می‌گفت تنها چیزی که باعث می‌شود آدم ها عشق را تجربه کنند، تاب اش را داشته باشند، ایمان است. ایمان به چیزی بزرگ‌تر. قوی تر.

این را هم گمانم راست می‌گفت...!

 

 

 

 

پ.ن: نمیدونم چه مرگمه این روزها...

نظرات ()



بیاد بی آور...
نویسنده: حسام - یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠

باور کن دست هیچ کداممان نبود، نه من و نه تو.
این که می گویم دست هیچکدام منظورم این نیست که نفهمیدیم،که ندانستیم .
اتفاقن خوب فهمیدیم و خیلی هم خوب می دانستیم که به کدام سمت می رویم و چه میکنیم
اما باور کرده ام و تو هم باور کن که آن میل مبهم و حالا دیگر از دید من مقدس خیلی از من
و توی عادی و معمول و معقول و هر مانع با شعور دیگری قوی تر بود. .
اصلن چرا باید فکر کنیم که در حالی غیر آن حال معقول تریم ؟! مگر می توان و یا اصلن چگونه باید
یقین داشت که وقت پوشیدن معمول تریم از زمانی که بیرون می آوریم ؟!

آن خواست چیزی بود ورای آنکه بشود در مقابلش ایستاد و این دیگر کار و حکایت را خارج می کند
از چارچوب و عرف و هر آنچه که بخواهد جلد شعور بکشد بر ذات درونی انسان !
این ذات درونی انسان که می گویم همان است که وقت شنیدن صدای اذان روحش یک جور منقلب
میشود و وقت گرسنگی معده اش جوردیگری و وقت خوابیدن همه جایش . هم درونش و هم برونش !

حالا این چند روزه را نشستم خوب فکر کردم .
الان .. یعنی همین چند روز کافی بود برایم تا مطمئن شوم کار درستی کرده ایم .
نگرانی ها و شماتت ها به جای خود اما واقعن چه کسی ،‌ واقعن چه کس دیگری می توانست جای
ما باشد و به جای ما آن لحظات را بسازد ؟ جز من ،‌ جز تو !
بیا و باور کن که در تمام ادوار تاریخی از ید بیضا موسی گرفته تا العلمین فقط و فقط یک بار نوبت به
بودن من ، به بودن تو برای رسیدن به آن درجه از زیبایی و تازگی و شکوفایی رسید و آن یک بار هم
شد هر آنچه که باید و دیگر نه من میدانم و نه تو که این همه اسباب و حکایت های اسب سرکش
و رام نشدنی دنیا آیا هم باز فرصت تکرار در اختیارمان باقی خواهد گذاشت یا نه !

اگر خوشحالت می کند میگویم که بهترین "رویایی" بودی که تا بحال داشته ام و میتوانی مطمئن
باشی وقتی که درباره بهترین رویا صحبت می کنم حتم میدانم که چه می گویم که من بسیار رویا
دیده ام ... رویا داشته ام .

باورت باشد یا نه این سه روز گذشته را مدام هی دور خانه راه می روم جایی را که نشسته بودی
جایی را که تکیه داده بودی ، جایی را که بوسیدمت و جایی را که خوابیدیم را هی نگاه میکنم
نه نگاه نمی کنم .. واقعیتش را بخواهی هی خیره میشوم و مات می مانم و نهایتن توی دلم هی
به خودم حسادت میکنم به جهت حالی که سه روز پیش از این داشتم و الان ندارم !
می دانم می دانم شاید باعث شرمساری یک انسان بالغ باشد گفتنش اما دیشب را همانجایی
خوابیدم که با تو خوابیده بودم درست در همان زاویه از اتاق و دقیق در همان حال ، به همان شکل !!
آری شاید حق با تو باشد که اگر مردم از راز هایمان با خبر باشند دیگر رازی در میان نیست اما دوست
دارم همه این راز را بدانند که من سه روز و سه شب است که سرانگشتانم را تک به تک میبوسم چرا
که بیادم می آورند در میان کلاف شب گون گیسوان تو چه طی طریق کردند و چه به منزل رسیدند !

نمی دانم چند نفر تا به حال به حال خودشان حسادت کرده اند . نمی دانم چند نفر تا بحال در خلوت
خودشان ادای خودشان را در آورده اند و بر دست خودشان بوسه زده اند و البته این را هم نمی دانم
که چند نفر ، از این ها که دارم برایت می نویسم آنچه را که باید درک میکنند و می فهمند اما این را
می دانم که اگر یک بلیط یک سره و بی سوال جواب به مقصد بهشت پیشنهاد داشته باشم به شرط
آنکه آغوش تو را در قعر جهنم فراموش کنم مطمئنن که مامن آغوش تو حرم اول و آخرم خواهد بود .

حالا بیا و تو هم یک بار دیگر هر آنچه را که گذشت را مجدد مرور کن .. حرفهایم .. بوسه هایم ..
دست هایم ، چشم ها و زبانم را .. و همه نجواهایم را هم باز بیاد بیاور و بیاد داشته باش ..

بیاد بیاور و بیاد داشته باش و هی مکرر در مکرر تکرار کن هر چه که را بیاد آوردی
..
می خواهم تا هفته دیگر زیر آن سقف سپید من تنها دیوانه ی تب دار این شهر نباشم...

 

 

پ.ن: این نوشته برای مدت ها و شاید سالها قبل باشد،این روزها هیچ مخاطب خاصی ندارم و تنها یاد آوری میکنم باورهای خوبم را...

نظرات ()



من همانم...
نویسنده: حسام - شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه های سبز کودکی را تجربه می کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه های خالی از حضور روشن تو می گوید ، می خواند ، می نویسد ... و می گرید.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست دیگر به کوچه همیشگی میعادگاه اقاقی و نسترن ، کوچه همیشگی کوچه باغ  وتوپ بازی ، کوچه همیشگی درخت ودیوار و کوچه همیشگی خیس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وار باران به کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .
تو ...
راستی من برای که دارم از کوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟
تو کیستی ؟
همجنسی از تبار باران ؟ یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را می شناسم .
آری تو را می شناسم . شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...
یادم هست : باران می آمد و من که مثل هر شب رؤیاها ، تنها به دیدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را دیدم .
خسته می رفتی و من ...
من نگاهت می کردم .
باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط نگاهت می کردم .
من مثل همیشه بی چتر ....
بی سرپناه ....
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....
تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی و تصمیم کبری که زیر همان درخت اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .
می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا آنسوی حضور تو ....
می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....
نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .
آخر نمی دانی .
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .
تو نمی دانی که از آن روزی که بار از این کوچه خالی از فریاد های کودکانه بستی و رفتی من خودم را گم کردم .
تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم !
بگذار از اول دوره کنیم !
تو از کوچه خالی از اقاقی و پرنده رفتی ....
و من دیگر هیچ نمی دانم . همین !
می ترسم ...
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .
حالا دوباره آمده ای که چه ؟
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .
دوباره آمده ای که تنها ماندنم را به یادم بیاوری ؟
می دانم که رفته ای و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههای غریب برگشتی .
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .
می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....
اما حالا دیگر دیر است .
دیر آمدی ای زود از دست رفته !
حالا دیگر سالهاست که هر قدر تلاش می کنم دیگر نمی توانم دیوار پیچک پوش را که با رفتنت ریخت دوباره از نو بسازم .
خودت ببین !
حالا دیگر سالهاست که شعرهایم بی قافیه و ردیف شده اند .
حالا تو از من بی قافیه چه می خواهی ؟!
دیر آمدی ای زود از دست رفته .... دیر آمدی .
حالا دیگر من ....
من همانم ....
همان که سالهای بی تو را تحمل کرد و سالهای با تو را توان تحمل ندارد...!

 

 (فریاد)

 

* پ.ن: جدیدا هیچ حس نوشتن ندارم و همه نوشته ها از قدیم انتخاب میشوند...

*پ.ن: این روزها به این نتیجه رسیدم،هیچ کس همراه نیست،تنهای اول...!

 

نظرات ()



روزی که روز توست...
نویسنده: حسام - چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠

 

 در کودکی بسیار کوشیدم

فرق میان درست و غلط را دریابم

اما کسی معیاری به دستم نداد

و حال که همه چیز در گریز از معناست...

میفهمم که نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد.

تنبیهم کند

تشویقم کند

نه به حق قدرتی که دارد

بلکه به اقتدارش

من پدرم را میخواهم...

 

 

*پ.ن: هیچ وقت این روز برایم قابل درک نبود،روز پدر یا روز مادر،وقتی نداریش و وقتی نیستند کنارت،دیگران هر چقدر هم مهر و محبت کنند اما جای آنها را نمی گیرد...

 

*پ.ن: روز پدر نه روز مرد،همه میگند روز مرد مبارک بهت تبریک میگن.، اما اگه بگی کادو  کو میگویند امروز، روز پدر هست،هر وقت پدر شدی کادو میگیری...

نظرات ()



خودم را مینویسم...!
نویسنده: حسام - دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠

 


خودم را می نویسم


 


یک خانه مملو از هیچ


 


با سه صندلی


 


یکی‌ برای خودم،یکی‌ برای کسی‌ که رفت!


 


و یکی‌ هم برای کسی‌که یکروز می‌‌آید!!


 


سیگار نمی‌‌کشم اما درد زیاد...


 


سینه درد هم دارم شدید


 


سرم هم درد می‌کند برای ناز کردن کسی‌!


 


روزی چند وعده غذا میخورم


غصّه،عصبانیت و گه گاهی‌
حرص نیامدنت را..!


سیرم،زیرا روزی چند وعده
گول میخورم...!


تا دلت هم بخواهد کتاب
دارم


چیده شده در کنج قفسه ی
سینه ام


شاید اینطور جایشان امن تر
باشد!


بعضی‌ چیز‌ها را که نمی
گویند


اما من می‌گویم.


ورزش هم می‌کنم


به دنبال لقمه‌ای نان حلال
و ذره‌ای آبرو و
شرف



شنا را هم دوست دارم


هر روز شنا می‌کنم در
خاطرات یاد یار



انضباط خاصی‌ بر زندگی‌‌ام
حاکم........


نه!!!


عذر میخوام هیچ حاکمی حکومت
نمیکند الا تنهایی‌
ام


که آن هم یک روز با آمدنت
شکست می‌‌خورد!


هرج و مرج هم نیست در
دنیای من


 


اتفاقاً واژه‌ها به آرامی صف
میکشند برای نگاشته شدن بر روی
کاغذم


از همه چیز مینویسم


گریه هم می‌کنم برای همه
کس،همه جا!


بعضی‌ وقت‌ها هم گرانی را دوست دارم


تا سنگ و گنجشک مفت به دست
نیاید




ارزانی‌ هم خوب هست


مثلا مهربانی و سادگی‌


راستی‌


من با چشم‌های باز گریه می‌کنم


تا شاید آن کسی‌ را که روز
بارانی گمش کردم


یکروز در روز بارانی
پیدایش کنم.


 


* دوباره دچار تناسخ باورهایم شدم.


* راستی میدانستی من تنها تورا نه که همه آنهایی که دوستم دارند را نیز
دوست دارم...!


* حق دارید گاهی آنقدر سخت و سرد میشود این دل لعنتی که احساسم نیز برای
مدتی فرار میکند...


* ماه گذشته همین اردیبهشت خودمان یک سال بزرگتر شدم و از کودک درونم یک
سال دورتر شدم،خانواده اصرار زیادی دارند که سرت را پایین بیانداز تا زنی را به
خانه ات آوریم برای یک زندگی...


نمیدانم چطور باید حالیشان کنم که من از درون دچار پوچی هستم،دوست داشتن
انسانها برایم خیلی سخت هست ،به جزء خانواده نیمه پاشیده خودمان و معدود انسانهایی
که دورم هستند،چطور میتوانم کسی را دوست بدارم که از حالا میدانم هیچ حس مشترکی بین
ما نیست،چطور میتوان کسی را دوست بدارم که میدانم اون نیز روزی شعر ها و احساسات
مرا یک مشت چرت و پرت میخواند، حال آنکه قرار است همسرت باشد اینگونه هست زیرا
باورشان شده که آی روزگارت نمیگذرد با شعر و شاعری من نیز باور دارم این سخن را که
روزگارم با شعر و شاعری نمیگذرد،اما روزگار من و زندگی من با انسانهایی که درک
درستی از تفکراتم ندارند نیز خوش نمیگذرد...


همین پشت گوشمان نه همین پشت سرم مدتی بود خانواده به خودشان اجازه
دادند که در مورد من دچار شک شوند و مرا به بدترین کارهای جهان مثل کشیدن مواد
مخدر، روابط جنسی نا مشروع کنترل نشده متهم کنند،انگاری فکر میکردند من به تازگی
وارد سن بلوغ شده ام...


البته من نیز حق را به آنها میدهم،آخر عجیب بود چرا من اینقدر پول هایم
را خرج میکنم خب ندانستن کار همیشگی انسانهاست و بدتر از آن میدانند که نمی داند و
قبل از پرسش با خودشان حرف میزنند و قصاص قبل از جنایت می کنند،وای سرم دارد سوت می
کشد از بس که هر دفعه دیدمشان به من تیپ و قیافه و سیگار و دندان هایم گیر
دادند...


این بزرگترها چرا یادشان میرود خودشان نیز زمانی جوان بودند،خودشان نیز
آن زمان که جوان بودند آی آتش سوزاندند، آی روابطی داشتند بس نگران کننده... بماند
که میدانیم و هیچ وقت به رویشان نمی آوریم...


چقدر سخت هست که از خوردن جرعه ای وودکا لذت ببری و سیگاری بعدش بگیرانی
و گاه از سفر به تنهایی با گروه های گردشگری که هیچ کس را نمیشناسی و مثل همیشه در
خانه ات که به حجم خودت ودلتنگی هایت تنها هستی زندگی کنی و باز قلیانی به پا کنی و
نوایی دل انگیز گاه به کافه بروی و تنهایی برای خودت قهوه سفارش دهی و ساعتا تنهایی
به انسانها بنگری و بنویسی و هی سیگارت را در جا سیگاری کوچک سفالی خالی کنی،گاه
دوست داری لذت ببری از آغوشی گرم که دوست داری سخت فشارش دهی درون گرمای وجودت و
لذت آغوشش را زیر زبان دلت مدتها نگه داری،زیرا آنقدر لذت بخش هست که نمیتوانی با
چیزی عوضش کنی،برای من نیز چون نامش شیرین بود...این نیز بماند.


چطور میتوانم برایتان بگویم،


نمیتوانم خودم را بیان کنم در چند سطر :


میدانی امسال وارد "دهمین" سال زندگی مجردی می شوم در دنیایی به حجم قفش
و خانه ای به حجم تمامی دلتنگی ها و خاطراتم،گاهی هستم و گاهی نیستم،اینجا یعنی این
وبلاگ قرار نیست برایم نون آب شود،قرار نیست خرجی برایم در آورد،مگر تنها نیاز
انسان برای زندگی پول هست،گاهی انسان از لحاظ روحی باید خالی شود حال اگر خالی نشود
میدانی نمیتواند درست فکر کند...


یادم می آید از این 10 سال زندگی شاید حدود 7 سال آن را مسافرت کردم،نه
این که عادت کرده باشم به سفر و تور نه بلکه عادت کردم در کنار تخلیه افکارم در این
دنیا به تخلیه روحم در طبیعت کمک کنم آی دلم چقدر هوس یک سفر رو داره حالا هر جا شد
شد،کوه و جنگل و کویر و دریا فرقی نمی کند....


خب راستی برایتان گفته ام، نه فکر نمی کنم بدانید ولی توجه
کنید.


از کودکی تا به امروز تعداد اندکی آدم هستند که من واقعی را میشناسند
یعنی پسری که در دنیای واقعی شاد و شوخ  و
در دنیای احساسات گاهی احساساتی و گاهی احساساتی سرد و سخت همراه با سکوتی ممتد
همراه با کمی پارازیت...


البته از آن تعداد آدمی که من واقعی را میشناسند تنها تعداد محدودی مرا
تحمل می کنند و دوستم دارند و تعداد انگشت شماری مرا درک میکنند و دوستم دارند و
اعضای خانواده نیز مرا فقط دوست دارند بدون درک لحظه ای از تفکرات و عقاید و نظرات
من نسبت به دنیا و انسانها و من نیز عادت کرده ایم وقتی با آنها هستم به بازیگری
تبدیل شوم که آنها دوست دارند...


همه فکر می کنند یک جوانی مثل من دیگر دنیا را آباد کرده با روابط های
نا متعارف در زندگی،لاورت مشود من از 16 سالگی تا به حال که 28 سالم شده کلا با پنج
دختر روابط دوستی صمیمی و مدت دار داشته ام که بین 6 ماه تا 4 سال طول کشیده و هر
کدام آنها برای من مثل یک زندگی بوده و همیشه یادی میکنم از آن روزها کاش به عقب بر
میگشتم و باز همان روابط تکرار می شد...


نمیدانم نظریه آنتونی رابینز رو در مورد باز یابی خاطرات توسط انسان ها
شنیده ای یا نه،اگر شنیده ای من جزو دسته انسانهایی هستم که تمام خاطرات و زندگی
خود را به صورت تصویری جلوی چشمانم یاد آوری میکنم و همیشه لذت میبرم از تک تک آنها
و میخندم به شادیها و میگریم با غم انگیزترین آنها...


هر کدام این آدمها خصلت های خاصی داشتند اما تنها اولین نفر هنرمند واقعی بود و حس دگرگونی درونی مرا درک میکرد،آخ باران باران
شیشه پنجره را باران شست چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست،یادش بخیر تو بودی و
غروب و کوه و صوای آوازی که معین میخواند یا آن لحظه که آهنگ هایده را میخواند تنها
تو میدانی چه میگویم و درونم چه دگرگون بود،یاد آغوشی که برایم میگشودی،یاد دلتنگی
هایت و... هم اکنون نمیدانم کجایی اما روزت شاد و زندگیت خوش باشد کاش میشد باز
ببینمت زیرا تو اولین عشق بودی برایم چه گوارا بود احساست...

این بار میدانستم آنانکه باعث و بانی خرابی روابط هستند دوستان حسودی هستند که
آنچنان رفتار میکنند که تو فکر میکنی اینها نقش مادر و پدر تو را
دارند...


بقیه خود میدانند کجای قصه ها هستند،خود میدانند مرا به گناهی نکرده
محکوم کردند و رفتند و من دعا میکنم خدایا هر جا که هستند به سلامت دارشان و شاد
باشند...


این روزها چقدر ساده میگذرد این روزها دلم تنگ میشود برای
خودم...


گاهی دلم تنگ می شود برای خودم
گاهی فاصله می گیرم از خویش
راستی
گفتم فاصله؟
همانی که در قید زمان نیست
و غریبگی اش در مکانی خاص
نیست
همانی که دیباچه دلتنگی و تعریف من از خویش است
آخر میدانی؟
دلتنگی
من از نوع دوری بین ما نیست،
دوری من است از من
مشکل اینجاست
من خودم
نیستم
خود من در خاک است، خاکبازی میکند
و من در خلوت خویش، خاطره بازی


دلتنگی من دروغ نیست،
دروغ، دلتنگی من است،
مثل دلتنگی های کودکیم

سر صبح با دروغی ناشتایی :
(( لنگ ظهر است، دیر شده مدرسه ات))
چه
دلتنگم برای این دروغ بزرگ


 


آری زندگی یک دروغ بزرگ است....


 


چقدر حرف زدم و هر دری سخنی گفتم،تمام اینها در ذهن من دچار تلاطم شده
بود کمی خالی شدم،البته فقط کمی....


ای دوست میخواستی مرا بشناسی من همینم قسمتی کامل از اینهایی که
گفتم،حال اگر دوستی ساده میخواهی تنها یک دوست ساده من منتظرت هستم هر که هستی و از
هر کجا که هستی باش،آسمانت آبی...

(محمد حسام رحمانی)

نظرات ()



گاهی وحشت زندگی...
نویسنده: حسام - شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
گاهی زندگی آنقدر وحشی میشود که که دیگر توان تحمل زخمهایش را نداری میشوی یک آدم
وحشت زده که در سیاهی مبهم با آخرین قطره های انرژی اش بدون هیچ فرصتی برای فکر
کردن بی اختیار میدود و خودش را به هر در بسته ای می کوبد شاید یکی از درها باز شود
اما باز نمی شود و خسته تر و وحشت زده تر میخزی به کنج یک تاریکی که کمی مهربان تر
به نظر میرسد و خودت را پنهان میکنی، تا آرام آرام در آن سیاهی حتی خودت را هم یادت
برود . میشوی یک مجنون میان بستر نیمه شبش که وحشت خواب را از چشمهایش دزدیده و هر
چه ذهن افسار گسیخته ات به تمام زاویه ها هجوم میبرد که شاید در آن تنهایی یاد دستی
بیفتد که هنوز گرم است و نگاهی که هنوز آرام بخش است و شانه هایی که تحمل سنگینی
این سر وحشت زده را دارد و قلبی که هنوز بزرگ است برای دوست داشتن و آغوشی که هنوز
میتواند تو را در خود پنهان کند تا شاید زندگی کمتر پیدایت کند برای زخم زدن اما
حتی خیالت درمانده میشود از این همه جستجو، درون خودت مچاله میشوی باور میکنی که
فقط تویی و شب و هیچ وآرام خودت را زیر پتوی یخ زده ات پنهان میکنی تا شاید زندگی
کمتر پیدایت کند و به جای فکر کردن بیشتر سعی میکنی که بخوابی...!
ادامه مطلب ...
نظرات ()



شروع سال 90 و پی نوشت ها
نویسنده: حسام - چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠

داشتم خرید میکردم برای سفره هفت سین امسال که تنها برگزارش کنم آخه میدانی من آخری هستم و همه دیگر به دنبال زندگی و خانواده خودشان هستند و سر سفره خودشان یا سر سفره پدر زن هاشون می نشینند...

امسال تازه روز 28 اسفند وقت پیدا کردم برم برای خودم اندکی محدود لباس و کفش و اینها بخرم،خریدم ،وقت نکردم خونه ام رو تمیز کنم.

به هر حال تا عصر روز 29 اسفند هیچ کس سراغی از من نگرفت آهای خرت به چند من،کجا هستی؟کجا میری؟امسال اصلا تهرانی یا سفر میری.

واسه همین رفتم سیب خریدم و سبزه و یه چند تا چیز دیگر و سیگار هم همان همدم همیشگی ام و سین هفتم بود و سکوت او هم هشتیمن سین سفره بود و سفره ام را چیدم. در آخرین لحظات خواهر گرامی تماس گرفت و گفت که تنها نباشم و بروم منزلشان و من هم برای شکسته نشدن دلش رفتم،خوب بود...

اما یک روز صبح بلند شدم و رفتم سر قبر خواهرم و عموم و دعوتشون کردم به یک مهمانی دور همی،و رفتم قطعه بعدی یک سفره همان سفره ای که گفته بودم را سر قبر پدر و مادر و خواهرزاده ام پهن کردم،با اینکه انگار غم دنیا در دلم و چشمانم کاسه خون بود بعد از 10 دقیقه آرامشی به سراغم آمد عجیب...

نمیدانم اما دیگر نوروز ها جزء سفر هایش که لذت بخش است دیگر هیچ چیز لذت بخشی برایم ندارد...

 

پ.ن: نوشته هایی نوشته ام عجیب،اما چون دوستان سخت بود برایشان ننوشتم...

 

پ.ن1: خواشها دوستان گرامی که اطلاعاتی در مورد من و شخصیتم ندارند و آنها هم که فکر میکنند میشناسند و کلا نمی شناسند،لطفا خواهشان نصیحت نکنید...

 

پ.ن2: نمیدانم و این نمی دانم هایم خود معمایی هستند،دور...


ادامه مطلب ...
نظرات ()



مطالب قدیمی تر »