گاهی شعرهایم،گاهی حرف هایم،و گاهی زندگی...

 
 
می آزاریم...
نظرات ()

همدیگر را می آزاریم،بی آنکه بخواهیم.

شاید بهتر آن باشد که

دست به دست یکدیگر دهیم

بی سخنی

دستی که گشاده است،

می برد

می آورد

رهنمونت می شود

به خانه ای که نور دلچسبش،گرمی بخش است...

 

"شاملو"



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢
زمان : ۳:۱٦ ‎ب.ظ
دلگیر...
نظرات ()

از تو دلگیر نیستم ،

رفتن حق آدم هاست...!!

 

 

پ.ن: او نیز رفت،آی تنهایی بیا پیشم که تو از رگ گردن هم به من نزدیکتری...



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٢
زمان : ٥:٢٤ ‎ق.ظ
...
نظرات ()

مردی به آسمان نگاه کرد و تلخ گریست ...

 

پی نوشت 1: من خوبم!



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : یکشنبه ۱٢ خرداد ۱۳٩٢
زمان : ٢:٤٤ ‎ق.ظ
کجایی کوه استوار؟!
نظرات ()

پدر سلام

از آسمان چه خبر؟

میهمانی خدا تمام نشد که برگردی؟

پدر روزت مبارک

مرا ببخش که نیستم تا دستانت را به رسم ادب بر دیده بگذارم

مرا ببخش که بزرگ شدم

مرا ببخش که دارم هم سن تو میشوم

پدر آغوش تو امن ترین جای جهان بود

که تجربه ی دوباره اش آرزو شد...



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٢
زمان : ٧:٥٢ ‎ب.ظ
منظور خاصی ندارم...
نظرات ()

دویدنِ بی‌پایانِ یکی نقطه بر قوسِ دایره. 
تا کی؟ 


باز باید بیدار شوم، بشنوم، ببینم، باور کنم. 
باز باید برای ادامه‌ی بی‌دلیلِ دانایی 
تمرینِ استعاره کنم. 


همه برای رسیدن به همین دایره 
از پیِ دایره می‌دوند. 


هی نقطه‌ی مجهول! 
مرارتِ مسخره! 
مضمونِ بی‌دلیل! 
تا کی؟ 


میز کارم غبار گرفته است 
رَخت‌های روی هم ریخته را نَشُسته‌ام 
رویاهای بی‌موردِ آب و ماه و ستاره به جایی نمی‌رسند، 
شب همان شب وُ 
روز همان روز وُ 
هنوز هم همان هنوز ...! 


من بدهکارِ هزار ساله‌ی بارانم، 
آیا کسی لیوانِ آبی دستِ من خواهد داد؟

 

× سید علی صالحی



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢
زمان : ٤:٢٧ ‎ق.ظ
دوست...!
نظرات ()

کاش آدمها همانقدر که ساده به نظر میرسند،ساده بودند...!

گاه دلتنگ دوستانم میشوم،دوستانی که هستند،نه انگونه که پیک هایشان را به سلامتی هم میکوبیدند...

هستند در این جامعه مجازی،میبینمشان هر روز،اما دیگر دوست نیستند...

هی فلانی "دوست" واژه بزرگیست،به سادگیش نگاه مکن!
اول در چنته ات را بنگر،ببین گنجایش همه بزرگیش را داری؟
بعد نام خود را بگذار "دوست"...

پ.ن: دلتنگی دوستانی که خودشان را آشنا میدانند،بدتر از غریبه هاست.




کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
زمان : ۳:٥٦ ‎ق.ظ
نوروز...
نظرات ()

این عید چه رسمیست...؟

که حتی شنیدن صدای پایش

زمزمه باران است و بوی طراوت

و گفتن:

  " سال نو مبارک "

وسوسه دل انگیز ایستادن

زیر آن باران...

پس باز هم

    پس باز هم

   با شوقی کودکانه

                 میگویم:

 

                 " نوروز 92 بر شما مبارک باد "



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱
زمان : ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ
چقدر زود نه چقدر دیر...
نظرات ()

چقدر زود، نه نه چقدر دیر...

اصلا فکر کردی چقدر گذشته؟

چی شد که شروع شد؟

به چه بهانه ای؟

کمی عقب میروم و باز برمیگردم سر جایم چشمانم درست میبیند!

عینکم را کمی جا به جا میکنم ،راستی اصلآ توجه نکردم که بعد از سالها عینکی شدم.

راستی همین چند وقت پیش بود که سرک کشیدم میان کاغذ باطله ها،چند آدرس وبلاگ پیدا کردم  و اومدم سر زدم هیچکس دیگر نبود،نمیدونم زنده اند یا ساکنین ساکت زمین شده اند...!

ولی هر کجا هستند آسمانشان آبی و دلشان از غصه و قصه و همه دردها خالی...

 

یادم آمد از سر تنهایی بود که دل بستم به این چهارچوب مجازی،و این مدت خیلی ها آمدند و رفتند و نماندند و زندگی کردند،اما هیچ کدام مثل این قاب مجازی وفادار نماندند...

یادم نبود بگویم من همزمان با این وبلاگ سفر را آغاز کردم،و حالا یک مدیر موسسه طبیعت گردی و یک راهنمای ایرانگردی هستم...شاید از این به بعد گزارش سفرهام و چند عکس برایتان بگذارم،اما نگران نباشید من همچنان زبانم سخن برای گفتن دارد بیشتر غمگین..

 

دیدی همچین که فکر میکردم زیاد زود نگذشتفبه اندازه آرشیو این وبلاگ من از خامی به پختگی رسیدم...

 



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱
زمان : ٤:٢۸ ‎ب.ظ
گاهی بعضی ها...
نظرات ()

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.
برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم.
به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوریم و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!
 
برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد.
برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم.
برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شدة او.
 
شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی. او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: "شاید روزی به هم برسیم ..."، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.
و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی...
 
 
 
 
پ.ن: نترس،من همین اطراف در حال سفرم،
زندگی من قطعه کوچکی از یک سفر بزرگ است...!
 


کلمات کلیدی : قطعه گمشده، بروی، سفر، نهراسی
نویسنده : حسام
تاریخ : پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱
زمان : ٢:٠٥ ‎ب.ظ
چرک نویس های حسام...
نظرات ()

برایش نوشتم

هی فلانی:

هنوز هم گاهی دلم برایت تنگ می شود...

جواب داد:

واقعا؟!

لختی اندیشیدم،

راست میگفت:

این روزها دیگر صورتک دلتنگی

به چهره ام نمی آید...

اسفند90

---------------------------------

همه در فضای پر دود

یک کام،دود...

مردی تنها

صندلی خالی،

گوشه کافه ای در این شهر...!

بهمن 90

----------------------------------

این روزها

پیام دلتنگی

از آنهایی دریافت میکنم...

که روزی

زیر عهدشان زدند،

رفتند...!

 

اسفند 90

 

پ.ن: این روزها فقط چرک نویس میکنم،خاطرات بر باد رفته را...

پ.ن: خسته ام از تهی بودن های بی رویا...

خدایا از حس پرم،عشق برایم بفرست...



کلمات کلیدی :
نویسنده : حسام
تاریخ : دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
زمان : ٢:۳٧ ‎ب.ظ




 

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ