فریاد در تنهایی

گاهی شعرهایم،گاهی حرف هایم،و گاهی زندگی...

 

 

چند گانه...

خیلی وقته نبودم ،میدونم گله زیاده و انتظار این که کی نوشته میشود دوباره کلامی بر دیوار این اتاق...

نوع نگارشم رو  مدتیست تغییر دادم.


1)

 هر روز از رفتار دیگران،مینالید

از روزی که خود را در آینه دیده،
صدایش در نمی آید...!

 

2)

آدم خوبی بود،
آنقدر پشت سرش حرف زدند،
این روزها شاید در جنگل پیدایش کنی،
آخر غول بی شاخ و دم شده است...!

 

3)

برای نجات خود تلاش کرد
آخرش خودرا به
هیچ فروخت...!

 

4)

تمام تفاهم بین ما
تنها
یک سوء تفاهم بود...

 

(فریاد)

 

×پ.ن: تو وجود آدما حس آشنایی هست...؟!!

 

 خیلی جالبه بخونید که بعد از 8 سال نوشتن یک دفعه یک جوجه پاپتی اومده به من انگ دزدی از نوشته های آدمی رو زده که اصلا نمیشناسمش...

البته گاها بلعکس هم هستش که ما نوشتیم و به نام خودشون ثبت کردند.

 

"نوع نگارش رو تغییر دادی یا دچار محدودیت منبع شدی ؟!  
کار خوبی نکردی . خوبه که آدم از ذهن خودش استفاده کنه نه اینکه مطالب دیگران رو سرقت کنه و به اسم خودش به خورد دیگران بده . باید میدونستی وبلاگی در حد گنجشکک اشی مشی اونقدر خواننده داره که دیر یا زود تق این کار تو در بیاد . نگران نباش علاقه ای به جار جنجال ندارم واسه همین خصوصی میزارم اما حتما به امید میگم که اینجا رو هم ببینه چون اولین کسی نیستی که مطالب امیدوار رو کپی میکنی هر چند که بعید میدونم شخصا واکنشی نشون بده گنده تر از این حرفهاست اما وای به اون روز که اون متعصب هاش بفهمن. جهت اطلاع بهت بگم از نفرات قبلی حتی یکی شون هم توی خاطر کسی باقی نمونده چونکه نهایتن همین اتفاق براشون افتاده و آبرویی برای ادامه براشون نمونده و دوستانشون رو از دست دادن . در انتها امیدوارم دیگه تکرار نکنی . در ضمن میتونی امیدوار باشی که اگه رک و راست توی همین صفحه ت به این مسئله اعتراف کنی بلکن محبوب تر و پذیرفتنی تر هم بشی از طرف کسانی که اینجا رو میخونن . ما مردم مهربون و بخشنده ی ساده تشنه ی صداقتیم . تست کن ضرر نمیکنی .
نویسنده:از دوستان امید صیادی"
آقای امید صیادی بیا جواب بده؟
 
 


 


دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

بزرگترین داستان این جهان همین است...

می‌خواستم بپرم وسط حرفش و بگویم:

« می‌خواهی به خاطر ترسِ از دست دادن، هیچ وقت به دست نیاوری؟!»

نگفتم. مغرور است. دل‌گیر می‌شود. راست می‌گفت البته.

می‌گفت :« از کجا معلوم که با هم باشیم و روزی تو دلت نخواهد با کس دیگری باشی؟

یا من. یک‌هو آدم یک نفر را یک جایی، توی خیابان، توی دانشگاه، توی مطب، می‌بیند و چیزی درونش پیدا می‌شود. چیزی که شاید حتا هوس هم نباشد. می‌خواهی. و نمی‌دانی چرا.»

من باز هم سکوت کردم. نگفتم:« بله. اما اینجاست که آدم ها با هم فرق می‌کنند.این‌جاست که آدم انتخاب می‌کند.( چه کسی بود گفته بود بزرگ‌ترین داستان این جهان همین است...انتخاب؟)

یک نفر صبوری را انتخاب می‌کند. یک نفر ماندن را انتخاب می‌کند. نه که تحمل باشد...سرش را بالا می‌گیرد، لبخند می‌زند و می‌ماند.»

این‌ها را البته گفتم:« داستان این نیست که تو بهترین باشی. یا من. همیشه ممکن است به‌تر ی پیدا شود. می‌شود تا آخر عمر هی به خودت بگویی رهایی مهم است. هی نخواهی بمانی. هی همیشه در سفر باشی... چیزهایی را هم از دست می‌دهی. می‌شود هم جور دیگری زندگی کرد.» بقیه اش را توی دلم گفتم: « بعضی وقت ها، آدم اگر می‌ماند، برای احترام به خودش است. برای احترام به انتخابی که داشته. برای اینکه آنقدر مغرور است که نمی‌خواهد یک وقت به خودش بگوید اشتباه کرده. برای اینکه کله شق است. و خب بله... بعضی وقت ها هم ماندن، از سرِ ترس است.»

می‌گفت تنها چیزی که باعث می‌شود آدم ها عشق را تجربه کنند، تاب اش را داشته باشند، ایمان است. ایمان به چیزی بزرگ‌تر. قوی تر.

این را هم گمانم راست می‌گفت...!

 

 

 

 

پ.ن: نمیدونم چه مرگمه این روزها...


دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

بیاد بی آور...

باور کن دست هیچ کداممان نبود، نه من و نه تو.
این که می گویم دست هیچکدام منظورم این نیست که نفهمیدیم،که ندانستیم .
اتفاقن خوب فهمیدیم و خیلی هم خوب می دانستیم که به کدام سمت می رویم و چه میکنیم
اما باور کرده ام و تو هم باور کن که آن میل مبهم و حالا دیگر از دید من مقدس خیلی از من
و توی عادی و معمول و معقول و هر مانع با شعور دیگری قوی تر بود. .
اصلن چرا باید فکر کنیم که در حالی غیر آن حال معقول تریم ؟! مگر می توان و یا اصلن چگونه باید
یقین داشت که وقت پوشیدن معمول تریم از زمانی که بیرون می آوریم ؟!

آن خواست چیزی بود ورای آنکه بشود در مقابلش ایستاد و این دیگر کار و حکایت را خارج می کند
از چارچوب و عرف و هر آنچه که بخواهد جلد شعور بکشد بر ذات درونی انسان !
این ذات درونی انسان که می گویم همان است که وقت شنیدن صدای اذان روحش یک جور منقلب
میشود و وقت گرسنگی معده اش جوردیگری و وقت خوابیدن همه جایش . هم درونش و هم برونش !

حالا این چند روزه را نشستم خوب فکر کردم .
الان .. یعنی همین چند روز کافی بود برایم تا مطمئن شوم کار درستی کرده ایم .
نگرانی ها و شماتت ها به جای خود اما واقعن چه کسی ،‌ واقعن چه کس دیگری می توانست جای
ما باشد و به جای ما آن لحظات را بسازد ؟ جز من ،‌ جز تو !
بیا و باور کن که در تمام ادوار تاریخی از ید بیضا موسی گرفته تا العلمین فقط و فقط یک بار نوبت به
بودن من ، به بودن تو برای رسیدن به آن درجه از زیبایی و تازگی و شکوفایی رسید و آن یک بار هم
شد هر آنچه که باید و دیگر نه من میدانم و نه تو که این همه اسباب و حکایت های اسب سرکش
و رام نشدنی دنیا آیا هم باز فرصت تکرار در اختیارمان باقی خواهد گذاشت یا نه !

اگر خوشحالت می کند میگویم که بهترین "رویایی" بودی که تا بحال داشته ام و میتوانی مطمئن
باشی وقتی که درباره بهترین رویا صحبت می کنم حتم میدانم که چه می گویم که من بسیار رویا
دیده ام ... رویا داشته ام .

باورت باشد یا نه این سه روز گذشته را مدام هی دور خانه راه می روم جایی را که نشسته بودی
جایی را که تکیه داده بودی ، جایی را که بوسیدمت و جایی را که خوابیدیم را هی نگاه میکنم
نه نگاه نمی کنم .. واقعیتش را بخواهی هی خیره میشوم و مات می مانم و نهایتن توی دلم هی
به خودم حسادت میکنم به جهت حالی که سه روز پیش از این داشتم و الان ندارم !
می دانم می دانم شاید باعث شرمساری یک انسان بالغ باشد گفتنش اما دیشب را همانجایی
خوابیدم که با تو خوابیده بودم درست در همان زاویه از اتاق و دقیق در همان حال ، به همان شکل !!
آری شاید حق با تو باشد که اگر مردم از راز هایمان با خبر باشند دیگر رازی در میان نیست اما دوست
دارم همه این راز را بدانند که من سه روز و سه شب است که سرانگشتانم را تک به تک میبوسم چرا
که بیادم می آورند در میان کلاف شب گون گیسوان تو چه طی طریق کردند و چه به منزل رسیدند !

نمی دانم چند نفر تا به حال به حال خودشان حسادت کرده اند . نمی دانم چند نفر تا بحال در خلوت
خودشان ادای خودشان را در آورده اند و بر دست خودشان بوسه زده اند و البته این را هم نمی دانم
که چند نفر ، از این ها که دارم برایت می نویسم آنچه را که باید درک میکنند و می فهمند اما این را
می دانم که اگر یک بلیط یک سره و بی سوال جواب به مقصد بهشت پیشنهاد داشته باشم به شرط
آنکه آغوش تو را در قعر جهنم فراموش کنم مطمئنن که مامن آغوش تو حرم اول و آخرم خواهد بود .

حالا بیا و تو هم یک بار دیگر هر آنچه را که گذشت را مجدد مرور کن .. حرفهایم .. بوسه هایم ..
دست هایم ، چشم ها و زبانم را .. و همه نجواهایم را هم باز بیاد بیاور و بیاد داشته باش ..

بیاد بیاور و بیاد داشته باش و هی مکرر در مکرر تکرار کن هر چه که را بیاد آوردی
..
می خواهم تا هفته دیگر زیر آن سقف سپید من تنها دیوانه ی تب دار این شهر نباشم...

 

 

پ.ن: این نوشته برای مدت ها و شاید سالها قبل باشد،این روزها هیچ مخاطب خاصی ندارم و تنها یاد آوری میکنم باورهای خوبم را...


یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

من همانم...

من؟
من همانم ....
همان که سالهاست لحظه های سبز کودکی را تجربه می کند .
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست از لحظه های خالی از حضور روشن تو می گوید ، می خواند ، می نویسد ... و می گرید.
من ؟
من همانم ....
همان که سالهاست دیگر به کوچه همیشگی میعادگاه اقاقی و نسترن ، کوچه همیشگی کوچه باغ  وتوپ بازی ، کوچه همیشگی درخت ودیوار و کوچه همیشگی خیس از ترنم باران پا نگذاشته است .
من ؟
من همانم ....
همان که هر گاه باران می آید چترش را می بندد و به سادگی یک پرنده خیس از ترنم غزل وار باران به کوچه پیچک پوش دلش سر می زند .
تو ...
راستی من برای که دارم از کوچه پیچک پوش دلم می گویم ؟
تو کیستی ؟
همجنسی از تبار باران ؟ یا همنفسی از همین آواره های این شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
تو را می شناسم .
آری تو را می شناسم . شبی خسته ، از همین کوچه می گذشتی ...
یادم هست : باران می آمد و من که مثل هر شب رؤیاها ، تنها به دیدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را دیدم .
خسته می رفتی و من ...
من نگاهت می کردم .
باور کن به سادگی نگاه یک پرنده که از بالای آسمان به این زمین و انسانهایش نگریسته باشد... فقط نگاهت می کردم .
من مثل همیشه بی چتر ....
بی سرپناه ....
مثل تمام پرنده های این شهر بی پرنده ، آواره .....
تنها می رفتم . می رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکی و تصمیم کبری که زیر همان درخت اقاقی همسایه جا مانده بود ، بگردم .
می رفتم تا آنسوی دیوار ، آنسوی همین کوچه پیچک پوش ، آنسوی خاطرات کودکی ، می رفتم تا آنسوی حضور تو ....
می رفتم تا سراغ از نشانی تازه تو بگیرم ....
نه ! می رفتم تا خودم را دوباره بیابم ... .
آخر نمی دانی .
نه ! تو نمی دانی که من سالهاست خودم را گم کرده ام .
تو نمی دانی که از آن روزی که بار از این کوچه خالی از فریاد های کودکانه بستی و رفتی من خودم را گم کردم .
تو نمی دانی که دیگر سالهاست فقط به خاطر این به این کوچه خالی نمی آیم که می ترسم خودم را پیدا کنم !
بگذار از اول دوره کنیم !
تو از کوچه خالی از اقاقی و پرنده رفتی ....
و من دیگر هیچ نمی دانم . همین !
می ترسم ...
میترسم خودم را در گوشه ای از همین کوچه " تنها " پیدا کنم .
میترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هایی که نیستند ، در حال سنگ زدن به این زندگی مرداب وار ، در حال سنگ زدن به شاعرانی از تبار دیوانه ها پیدا کنم . بگذار راستش را بگویم ...
می ترسم خودم را " بدون تو" پیدا کنم .
حالا دوباره آمده ای که چه ؟
نگو مرا نشناختی که تو را بهتر از خود می شناسم .
دوباره آمده ای که تنها ماندنم را به یادم بیاوری ؟
می دانم که رفته ای و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههای غریب برگشتی .
می دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههای نا آشناترینان با تبار شاعران دیوانه را نداری .
می دانم که در تمام این مدت با تمام رؤیاهایم همراه بوده ای اما ....
اما حالا دیگر دیر است .
دیر آمدی ای زود از دست رفته !
حالا دیگر سالهاست که هر قدر تلاش می کنم دیگر نمی توانم دیوار پیچک پوش را که با رفتنت ریخت دوباره از نو بسازم .
خودت ببین !
حالا دیگر سالهاست که شعرهایم بی قافیه و ردیف شده اند .
حالا تو از من بی قافیه چه می خواهی ؟!
دیر آمدی ای زود از دست رفته .... دیر آمدی .
حالا دیگر من ....
من همانم ....
همان که سالهای بی تو را تحمل کرد و سالهای با تو را توان تحمل ندارد...!

 

 (فریاد)

 

* پ.ن: جدیدا هیچ حس نوشتن ندارم و همه نوشته ها از قدیم انتخاب میشوند...

*پ.ن: این روزها به این نتیجه رسیدم،هیچ کس همراه نیست،تنهای اول...!

 


شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

روزی که روز توست...

 

 در کودکی بسیار کوشیدم

فرق میان درست و غلط را دریابم

اما کسی معیاری به دستم نداد

و حال که همه چیز در گریز از معناست...

میفهمم که نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد.

تنبیهم کند

تشویقم کند

نه به حق قدرتی که دارد

بلکه به اقتدارش

من پدرم را میخواهم...

 

 

*پ.ن: هیچ وقت این روز برایم قابل درک نبود،روز پدر یا روز مادر،وقتی نداریش و وقتی نیستند کنارت،دیگران هر چقدر هم مهر و محبت کنند اما جای آنها را نمی گیرد...

 

*پ.ن: روز پدر نه روز مرد،همه میگند روز مرد مبارک بهت تبریک میگن.، اما اگه بگی کادو  کو میگویند امروز، روز پدر هست،هر وقت پدر شدی کادو میگیری...


چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

خودم را مینویسم...!


 


خودم را می نویسم


 


یک خانه مملو از هیچ


 


با سه صندلی


 


یکی‌ برای خودم،یکی‌ برای کسی‌ که رفت!


 


و یکی‌ هم برای کسی‌که یکروز می‌‌آید!!


 


سیگار نمی‌‌کشم اما درد زیاد...


 


سینه درد هم دارم شدید


 


سرم هم درد می‌کند برای ناز کردن کسی‌!


 


روزی چند وعده غذا میخورم


غصّه،عصبانیت و گه گاهی‌
حرص نیامدنت را..!


سیرم،زیرا روزی چند وعده
گول میخورم...!


تا دلت هم بخواهد کتاب
دارم


چیده شده در کنج قفسه ی
سینه ام


شاید اینطور جایشان امن تر
باشد!


بعضی‌ چیز‌ها را که نمی
گویند


اما من می‌گویم.


ورزش هم می‌کنم


به دنبال لقمه‌ای نان حلال
و ذره‌ای آبرو و
شرف



شنا را هم دوست دارم


هر روز شنا می‌کنم در
خاطرات یاد یار



انضباط خاصی‌ بر زندگی‌‌ام
حاکم........


نه!!!


عذر میخوام هیچ حاکمی حکومت
نمیکند الا تنهایی‌
ام


که آن هم یک روز با آمدنت
شکست می‌‌خورد!


هرج و مرج هم نیست در
دنیای من


 


اتفاقاً واژه‌ها به آرامی صف
میکشند برای نگاشته شدن بر روی
کاغذم


از همه چیز مینویسم


گریه هم می‌کنم برای همه
کس،همه جا!


بعضی‌ وقت‌ها هم گرانی را دوست دارم


تا سنگ و گنجشک مفت به دست
نیاید




ارزانی‌ هم خوب هست


مثلا مهربانی و سادگی‌


راستی‌


من با چشم‌های باز گریه می‌کنم


تا شاید آن کسی‌ را که روز
بارانی گمش کردم


یکروز در روز بارانی
پیدایش کنم.


 


* دوباره دچار تناسخ باورهایم شدم.


* راستی میدانستی من تنها تورا نه که همه آنهایی که دوستم دارند را نیز
دوست دارم...!


* حق دارید گاهی آنقدر سخت و سرد میشود این دل لعنتی که احساسم نیز برای
مدتی فرار میکند...


* ماه گذشته همین اردیبهشت خودمان یک سال بزرگتر شدم و از کودک درونم یک
سال دورتر شدم،خانواده اصرار زیادی دارند که سرت را پایین بیانداز تا زنی را به
خانه ات آوریم برای یک زندگی...


نمیدانم چطور باید حالیشان کنم که من از درون دچار پوچی هستم،دوست داشتن
انسانها برایم خیلی سخت هست ،به جزء خانواده نیمه پاشیده خودمان و معدود انسانهایی
که دورم هستند،چطور میتوانم کسی را دوست بدارم که از حالا میدانم هیچ حس مشترکی بین
ما نیست،چطور میتوان کسی را دوست بدارم که میدانم اون نیز روزی شعر ها و احساسات
مرا یک مشت چرت و پرت میخواند، حال آنکه قرار است همسرت باشد اینگونه هست زیرا
باورشان شده که آی روزگارت نمیگذرد با شعر و شاعری من نیز باور دارم این سخن را که
روزگارم با شعر و شاعری نمیگذرد،اما روزگار من و زندگی من با انسانهایی که درک
درستی از تفکراتم ندارند نیز خوش نمیگذرد...


همین پشت گوشمان نه همین پشت سرم مدتی بود خانواده به خودشان اجازه
دادند که در مورد من دچار شک شوند و مرا به بدترین کارهای جهان مثل کشیدن مواد
مخدر، روابط جنسی نا مشروع کنترل نشده متهم کنند،انگاری فکر میکردند من به تازگی
وارد سن بلوغ شده ام...


البته من نیز حق را به آنها میدهم،آخر عجیب بود چرا من اینقدر پول هایم
را خرج میکنم خب ندانستن کار همیشگی انسانهاست و بدتر از آن میدانند که نمی داند و
قبل از پرسش با خودشان حرف میزنند و قصاص قبل از جنایت می کنند،وای سرم دارد سوت می
کشد از بس که هر دفعه دیدمشان به من تیپ و قیافه و سیگار و دندان هایم گیر
دادند...


این بزرگترها چرا یادشان میرود خودشان نیز زمانی جوان بودند،خودشان نیز
آن زمان که جوان بودند آی آتش سوزاندند، آی روابطی داشتند بس نگران کننده... بماند
که میدانیم و هیچ وقت به رویشان نمی آوریم...


چقدر سخت هست که از خوردن جرعه ای وودکا لذت ببری و سیگاری بعدش بگیرانی
و گاه از سفر به تنهایی با گروه های گردشگری که هیچ کس را نمیشناسی و مثل همیشه در
خانه ات که به حجم خودت ودلتنگی هایت تنها هستی زندگی کنی و باز قلیانی به پا کنی و
نوایی دل انگیز گاه به کافه بروی و تنهایی برای خودت قهوه سفارش دهی و ساعتا تنهایی
به انسانها بنگری و بنویسی و هی سیگارت را در جا سیگاری کوچک سفالی خالی کنی،گاه
دوست داری لذت ببری از آغوشی گرم که دوست داری سخت فشارش دهی درون گرمای وجودت و
لذت آغوشش را زیر زبان دلت مدتها نگه داری،زیرا آنقدر لذت بخش هست که نمیتوانی با
چیزی عوضش کنی،برای من نیز چون نامش شیرین بود...این نیز بماند.


چطور میتوانم برایتان بگویم،


نمیتوانم خودم را بیان کنم در چند سطر :


میدانی امسال وارد "دهمین" سال زندگی مجردی می شوم در دنیایی به حجم قفش
و خانه ای به حجم تمامی دلتنگی ها و خاطراتم،گاهی هستم و گاهی نیستم،اینجا یعنی این
وبلاگ قرار نیست برایم نون آب شود،قرار نیست خرجی برایم در آورد،مگر تنها نیاز
انسان برای زندگی پول هست،گاهی انسان از لحاظ روحی باید خالی شود حال اگر خالی نشود
میدانی نمیتواند درست فکر کند...


یادم می آید از این 10 سال زندگی شاید حدود 7 سال آن را مسافرت کردم،نه
این که عادت کرده باشم به سفر و تور نه بلکه عادت کردم در کنار تخلیه افکارم در این
دنیا به تخلیه روحم در طبیعت کمک کنم آی دلم چقدر هوس یک سفر رو داره حالا هر جا شد
شد،کوه و جنگل و کویر و دریا فرقی نمی کند....


خب راستی برایتان گفته ام، نه فکر نمی کنم بدانید ولی توجه
کنید.


از کودکی تا به امروز تعداد اندکی آدم هستند که من واقعی را میشناسند
یعنی پسری که در دنیای واقعی شاد و شوخ  و
در دنیای احساسات گاهی احساساتی و گاهی احساساتی سرد و سخت همراه با سکوتی ممتد
همراه با کمی پارازیت...


البته از آن تعداد آدمی که من واقعی را میشناسند تنها تعداد محدودی مرا
تحمل می کنند و دوستم دارند و تعداد انگشت شماری مرا درک میکنند و دوستم دارند و
اعضای خانواده نیز مرا فقط دوست دارند بدون درک لحظه ای از تفکرات و عقاید و نظرات
من نسبت به دنیا و انسانها و من نیز عادت کرده ایم وقتی با آنها هستم به بازیگری
تبدیل شوم که آنها دوست دارند...


همه فکر می کنند یک جوانی مثل من دیگر دنیا را آباد کرده با روابط های
نا متعارف در زندگی،لاورت مشود من از 16 سالگی تا به حال که 28 سالم شده کلا با پنج
دختر روابط دوستی صمیمی و مدت دار داشته ام که بین 6 ماه تا 4 سال طول کشیده و هر
کدام آنها برای من مثل یک زندگی بوده و همیشه یادی میکنم از آن روزها کاش به عقب بر
میگشتم و باز همان روابط تکرار می شد...


نمیدانم نظریه آنتونی رابینز رو در مورد باز یابی خاطرات توسط انسان ها
شنیده ای یا نه،اگر شنیده ای من جزو دسته انسانهایی هستم که تمام خاطرات و زندگی
خود را به صورت تصویری جلوی چشمانم یاد آوری میکنم و همیشه لذت میبرم از تک تک آنها
و میخندم به شادیها و میگریم با غم انگیزترین آنها...


هر کدام این آدمها خصلت های خاصی داشتند اما تنها اولین نفر هنرمند واقعی بود و حس دگرگونی درونی مرا درک میکرد،آخ باران باران
شیشه پنجره را باران شست چه کسی نقش تو را از دل من خواهد شست،یادش بخیر تو بودی و
غروب و کوه و صوای آوازی که معین میخواند یا آن لحظه که آهنگ هایده را میخواند تنها
تو میدانی چه میگویم و درونم چه دگرگون بود،یاد آغوشی که برایم میگشودی،یاد دلتنگی
هایت و... هم اکنون نمیدانم کجایی اما روزت شاد و زندگیت خوش باشد کاش میشد باز
ببینمت زیرا تو اولین عشق بودی برایم چه گوارا بود احساست...

این بار میدانستم آنانکه باعث و بانی خرابی روابط هستند دوستان حسودی هستند که
آنچنان رفتار میکنند که تو فکر میکنی اینها نقش مادر و پدر تو را
دارند...


بقیه خود میدانند کجای قصه ها هستند،خود میدانند مرا به گناهی نکرده
محکوم کردند و رفتند و من دعا میکنم خدایا هر جا که هستند به سلامت دارشان و شاد
باشند...


این روزها چقدر ساده میگذرد این روزها دلم تنگ میشود برای
خودم...


گاهی دلم تنگ می شود برای خودم
گاهی فاصله می گیرم از خویش
راستی
گفتم فاصله؟
همانی که در قید زمان نیست
و غریبگی اش در مکانی خاص
نیست
همانی که دیباچه دلتنگی و تعریف من از خویش است
آخر میدانی؟
دلتنگی
من از نوع دوری بین ما نیست،
دوری من است از من
مشکل اینجاست
من خودم
نیستم
خود من در خاک است، خاکبازی میکند
و من در خلوت خویش، خاطره بازی


دلتنگی من دروغ نیست،
دروغ، دلتنگی من است،
مثل دلتنگی های کودکیم

سر صبح با دروغی ناشتایی :
(( لنگ ظهر است، دیر شده مدرسه ات))
چه
دلتنگم برای این دروغ بزرگ


 


آری زندگی یک دروغ بزرگ است....


 


چقدر حرف زدم و هر دری سخنی گفتم،تمام اینها در ذهن من دچار تلاطم شده
بود کمی خالی شدم،البته فقط کمی....


ای دوست میخواستی مرا بشناسی من همینم قسمتی کامل از اینهایی که
گفتم،حال اگر دوستی ساده میخواهی تنها یک دوست ساده من منتظرت هستم هر که هستی و از
هر کجا که هستی باش،آسمانت آبی...

(محمد حسام رحمانی)


دوشنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

گاهی وحشت زندگی...

گاهی زندگی آنقدر وحشی میشود که که دیگر توان تحمل زخمهایش را نداری میشوی یک آدم
وحشت زده که در سیاهی مبهم با آخرین قطره های انرژی اش بدون هیچ فرصتی برای فکر
کردن بی اختیار میدود و خودش را به هر در بسته ای می کوبد شاید یکی از درها باز شود
اما باز نمی شود و خسته تر و وحشت زده تر میخزی به کنج یک تاریکی که کمی مهربان تر
به نظر میرسد و خودت را پنهان میکنی، تا آرام آرام در آن سیاهی حتی خودت را هم یادت
برود . میشوی یک مجنون میان بستر نیمه شبش که وحشت خواب را از چشمهایش دزدیده و هر
چه ذهن افسار گسیخته ات به تمام زاویه ها هجوم میبرد که شاید در آن تنهایی یاد دستی
بیفتد که هنوز گرم است و نگاهی که هنوز آرام بخش است و شانه هایی که تحمل سنگینی
این سر وحشت زده را دارد و قلبی که هنوز بزرگ است برای دوست داشتن و آغوشی که هنوز
میتواند تو را در خود پنهان کند تا شاید زندگی کمتر پیدایت کند برای زخم زدن اما
حتی خیالت درمانده میشود از این همه جستجو، درون خودت مچاله میشوی باور میکنی که
فقط تویی و شب و هیچ وآرام خودت را زیر پتوی یخ زده ات پنهان میکنی تا شاید زندگی
کمتر پیدایت کند و به جای فکر کردن بیشتر سعی میکنی که بخوابی...!
ادامه مطلب

شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

شروع سال 90 و پی نوشت ها

داشتم خرید میکردم برای سفره هفت سین امسال که تنها برگزارش کنم آخه میدانی من آخری هستم و همه دیگر به دنبال زندگی و خانواده خودشان هستند و سر سفره خودشان یا سر سفره پدر زن هاشون می نشینند...

امسال تازه روز 28 اسفند وقت پیدا کردم برم برای خودم اندکی محدود لباس و کفش و اینها بخرم،خریدم ،وقت نکردم خونه ام رو تمیز کنم.

به هر حال تا عصر روز 29 اسفند هیچ کس سراغی از من نگرفت آهای خرت به چند من،کجا هستی؟کجا میری؟امسال اصلا تهرانی یا سفر میری.

واسه همین رفتم سیب خریدم و سبزه و یه چند تا چیز دیگر و سیگار هم همان همدم همیشگی ام و سین هفتم بود و سکوت او هم هشتیمن سین سفره بود و سفره ام را چیدم. در آخرین لحظات خواهر گرامی تماس گرفت و گفت که تنها نباشم و بروم منزلشان و من هم برای شکسته نشدن دلش رفتم،خوب بود...

اما یک روز صبح بلند شدم و رفتم سر قبر خواهرم و عموم و دعوتشون کردم به یک مهمانی دور همی،و رفتم قطعه بعدی یک سفره همان سفره ای که گفته بودم را سر قبر پدر و مادر و خواهرزاده ام پهن کردم،با اینکه انگار غم دنیا در دلم و چشمانم کاسه خون بود بعد از 10 دقیقه آرامشی به سراغم آمد عجیب...

نمیدانم اما دیگر نوروز ها جزء سفر هایش که لذت بخش است دیگر هیچ چیز لذت بخشی برایم ندارد...

 

پ.ن: نوشته هایی نوشته ام عجیب،اما چون دوستان سخت بود برایشان ننوشتم...

 

پ.ن1: خواشها دوستان گرامی که اطلاعاتی در مورد من و شخصیتم ندارند و آنها هم که فکر میکنند میشناسند و کلا نمی شناسند،لطفا خواهشان نصیحت نکنید...

 

پ.ن2: نمیدانم و این نمی دانم هایم خود معمایی هستند،دور...


ادامه مطلب

چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠ | پيام هاي ديگران ()

 

بهار تو راهه...!

میدونم مدتی نبودم و یا ماه به ماه نوشته هام رو گذاشتم و خیلی ها اومدند و گذرا رد شدند و خیلی از دوستان قدیمی و جدید دو را دور بهم گفتند کجایی؟ چرا نمی نویسی ؟

من به همشون حق میدم ،شاید به این دلیل که خودمم یک حس خوبی به نوشته هام دارم و انگاری باهاشون دوستم و غریبه نیستم... اینجوریه که تو نوشته ها خودمم هستم...

 

خیلی دوست داشتم برای این نوروز این فصل جدید این سال جدید و این ماه دوست داشتنی جدید بنویسم اما چه کنم که آنقدر مغزم دچار خفقان و درد بود که مجالی برای بیان زیبایی ها نداشت  به خاطر همین دست به قلم نبردم و نه سرودم و نه گفتم...

گشتم و بین نوشته های قدیمی یک نوشته قدیمی رو پیدا کردم که خودم هم دوستش دارم برای دوران دورتره و شاید نا پختگی نوشتاری، این رو براتون میذارم،به هر حال به بزرگی خودتون ببخشید این بنده را به بزرگی خودتان...

 

بهار رسید یعنی همیشه میرسه

اگه تو حاضر نباشی و از زمان جا مونده باشی...

بهار یه روز صبح،ظهر،عصر یا شب میاد آروم آهسته اونقدر آهسته که صداش و فقط ماهیها میشنون و مادر بزرگها،ما وقتی صداش و میشنویم که شکوفه هاش و رو زمین پخش کنه و خونه رو گلبارون کنه.

خوشبختی منم اینه که همیشه وقتی فکر میکنم غمگین ترین پسر دنیام فرشته ام با یه لبخند زیبا منو به خنده وا میداره تا تموم سال بخندم اون وقت تو دلم که به اندازه یه دست مشت کرده است،اول به خدا سلام میکنم و بعد به زندگی به روزای خنده دار سال آینده میخندم و برای اتفاقها و ناراحتیها غصه میخورم و گاهی هم گریه میکنم.

پیشتر ها وقتی کوچیک بودم هوا که مهربون میشد و لطیف و دل انگیز کلی ذوق میکردم. سال جدید برام شیرین بود و دیدو بازدید و یک شادی ، خلاصه فقط خودم بودم و خودم ولی حالا که فصل عوض میشه یه جور دیگه میشم.

میگم نکنه روزای خوب زندگیم تکرار نشه،نکنه اون کسایی که دوستشون دارم دیگه نبینم،بهار یه بار چشاشو ازم جدا نکنی،نکنه یه بار اون و بفرستی به یه جای غریب نکنه با اومدن تو ما عهدمون و بشکنیم و همه چیز و فراموش کنیم.

وقتی بهار میاد انگار رسمش که خود به خود به یاد گذشته بیافتیم، مثل روزایی که غریبانه یه سلام به دادم میرسه و منو از تنهایی نجات میده. گاهی اوقات صفحه های سرنوشت و ورق میزنم و میرم سراغ محبتهای جا مونده تو کوچه پس کوچه های این روزگار دوست دارم وقتی بهار میاد محبت ها بیشتر بشن نه از یاد برن.

بهار وقتی میای صدای چشمه سار از سنگ نشه،آوای چلچله ها بیرنگ نشه، یه بار چشم های منتظر به در خسته نشن،نکنه چشاشون و از در بردارن و اونوقت یارشون بیاد و اونا خبردار نشن...

هنوز بهار نرسیده چیزی نمونده برسه ها پس برای اومدن بهار کوچه های دلمون و آب پاشی کنیم تا هر چی بدیه از بین بره...


ادامه مطلب

چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

رخوت...!

چند روزی هست که می خواهم بنویسم اما
بی حوصلگی و رخوت ، شاید به خاطر دلمشغولی های زندگی
بدجور فرصت هامو ازم گرفته
نزدیک دو ماه از پاییز هم گذشت
مثل برق ، مثل باد
به همین سادگی ...

نه اینکه فکر کنی چیزی برای نوشتن نیست ها ... نه
هست ، فراوان و جسته گریخته
اما گاهی ، رخوت ، چنان در من نفوذ می کند
که درمانی برایش نیست جز خزیدن زیر گرمای لحاف
و زانو را در شکم حایل کردن
و به یاد روزهای نارس بودن ، خوابیدن
و گاهی وقت ها هم ، نیمه خواب نیمه بیدار
سرک می کشم زیر تخت
تا ببینم کسی آن زیر مخفی نشده باشد
هنوز که هنوزاست این عادت کودکی با من مانده
شاید روزی در همین سرک کشیدن ها
با جن ماده ای رفیق شدم ....
خدا را چه دیدی ؟!؟

دیروز به این فکر می کردم که اگر تنهایی هر آدمی شکل فیزیکی میگرفت
و یکی میشد شبیه خودش
آنوقت من و مثلا تنهایی ام وقتی خیلی دلمان می گرفت با هم قهر می کردیم
آنقدر قهر می کردیم تا یکی پیدا شود آشتیمان دهد
آنوقت کسی که مارا آشتی میداد با تنهایی اش میشد دوست مشترک من و تنهایی ام
بعد تنهای من با او دوست میشد و تنهایی او با من
اینطوری نصف من پیش او بود و نصف او پیش من
بعد ... بگذریم , اصلا هیچی .

توی روزنامه خوندم
بین همه حیوانات ، گرگ ها نسبت به زندگی دو نفره با همسرشون وفادارترینن
طوری که تا آخرین روزهای عمرشون به هم وفادار می مونن و همدیگه رو حتی در سخت ترین شرایط ترک نمی کنن
گرگ ها ، در عین بی رحمی و وحشی بودنشون ، مظهر عشقن و وفاداری
و آدم ها ...
و ضمنا خوندم ، مگس ها همه چیز رو به صورت آهسته و اسلوموشن می بینن
به این فکر کردم که بیچاره مگس ، وقتی معشوقش ترکش می کنه
چقدر باید زجر بکشه ،
مخصوصا وقتی که اون از دور ، دستشو براش تکون میده و میگه :

خ .. د ... ااا ... ح ... ا ..... ف ... ظ

چند تا بو هست که خیلی دوستشان دارم
بوی ریحان تازه
و بوی خاک باران خورده و برگهای سوخته و دود آتشی که از دور بیاید !
و همینطور بوی لاک و کاغذ کتاب های قدیمی و گل اقاقیا
بوها خاطرات سیال ذهن منجمد آدم ها هستند .


در زندگی , اشتباهات زیادی کرده ام
اشتباهاتی که گاهی مدام , سایه اش را در کنارم حس می کنم
دل هایی را شکسته ام ,
که صدای شکسته شدنشان را , و پژواکش را در خودم , دائما , به وضوح , می شنوم
چیزهایی را ندیده به حال خود رها کرده ام
که تصویرشان را , مدام , در حرکت پیوسته ام , می بینم
و دردهایی را درمان نبوده ام
که دردش را , ممتد و سنگین , در تمامی زندگی ام , احساس می کنم
و شیطان در کنارم , دلداری ام می دهد که :

- انسان ، جائز الخطاست ....

(فریاد)


چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

نت های زندگانی...!

دو _ ر _ می _ فا _ سُل _ لا _ سی 

Do
دو انسان ، دو دهان دوخته...
به زمانه ای که تکلم به زبان ریا آشناتر است ..
دو روح ، ریخته در قالب  نا همگن این قرن نامحرم  .
قرن نر .. قرن ماده ..  و نه قرن ما .. و نه قرنی بی تجانس ...
های فلانی ..
هارمونی زندگی را گم کردم،عید این سال آخر،تو ندیدی او را ؟
Re

رازها ... رازهای پوشیده .... حرفهای ناگفته ، و نه ناگفتنی!
و زبان پر تمنا اما ...  الکن در خشم و حجاب چشمها  ......
پرسش هایی بی پاسخ : دوستش داری ؟ دوستت دارد ؟
های فلانی ...  
در پس این شرم تصنعی ، هجای دوستی را گم نکنی .  
Me
می نوازیم ...می نوازیم  نُت به نُت به رهبری باران شبانه ...
سرمشقمان اما ... میراث پر غلط نیاکان ..
ببین پنجه های آخته ام ...
به اشتیاق چنگ گیسویت  ... آرشه های هوا را شکافته مانده اند ...  
های فلانی ..
باد آیا محرمتر بود  تو را .. که دزدید سر رشته مویت از نگاه من ؟
Fa
فاصله ... فاصله میان من تا ما .. تا ماه ... و از ماه ، تا تو ..
تکثیر و تکثر نا مشروع جاده .. خط و خط کشی بی مصرف عابر پیاده ..
و تلفظ واژه نامه نهی .... در تبلور نا ی ترین حس انسان ...
باورم کن .. باورم کن که ما مخلوقیم  نه خالقان جهنم ...
های فلانی ...
که استاده ای به قامت ... هیچ دانستی گرمای تن ت به یادم نماند؟
Sol

سُلاله ... سُلاله های بی ریشه ... کهن اما بی بنیاد ...
دریغ ورزان دیروز و ناکامان فردا ... مُردگان آغازین صفحات کتاب هستی ..
و سر رشته امروزین حیات ما ... گره مانده به بند ناف دیروزی ...
مسئله به بلندی ادرار شبانه کودک ..
های فلانی ..
هیچ میدانی مرگ در شب جمعه و صبح دم یکشنبه ثوابی نداشت ؟
La
لالایی ... لالایی من به گوش مادربزرگ ...
یک بار و فقط یک بار  .. من خواهم خواند تا او  بیاساید ..
شاید ، شاید بتوانم خوب بخوانم ... پس می خوانم :
لالا لالا لایی.لالا لاالله الا الله اشهد انا محمدالرسول الله ..لالا لالا لا لایی ..
های فلانی ..
خدایت قسم ،در حسرت خواندن این آخرین لالا به هر بانگ ققنوس سوختم ..
Si
سینه .. سینه ای مملو از شیر ناب مادر .. مالامال عشق ..
لبریز از حس ناب دوست داشتن و دوست داشته شدن ...
گذشتن از پل معلق رفاقت ... سراب دیدن و سیراب ماندن ....
شاید لازم نباشد تمامش را بخواهیم تا تمامش کنیم ....
های فلانی ..
دستت را پیش بیاور .. نان صداقت به اندازه همه دنیا این جا هست ...
یهودا را هم صدا کن ...
بگو سکه هایت مال خودت ... تو نیز آمرزیده خواهی شد ....

 

( فریاد )


چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

ابهامات یک مجسمه...

  شده ام مانند آن مجسمه ی تیر و ترکش خورده  بودای بامیان .
  این جماعت ،یا حداقل قسمتی از این جماعت  گاهی فکر میکنند
   و البته فقط گاهی فکر می کنند که من ، یکی مجسمه از جنس
  سنگم که هزار سال است نشسته آرام ، به  فراغت ارتفاع و کف
  دو دست را به نشان آرامش پشت به زانو گذاشته و لبخندی میزند
   ابدی ،بی عدم .
  نه جانم .. نه عزیزم ... من هم از همان چند کیلو رگ و گوشت
  متعفنی هستم که تو راست و من هم همانقدر از آمدن و بودنی
  دلشاد میشوم که از رفتن و عدمی دلتنگ .
  گاهی از درک شناخت جماعت درباب خودم دچار تهوع میشوم و
  هر چه از اعتقاد به دیگری و دیگران نشخوار کرده ام بالا می آورم .

شده ام تابلوی "‌خوش آمدید "  مستقر در نبش چهار راهی عمومی در تقاطع خیابانهای 
اوقات فراغت ، بی کسی ، سنگ صبور و سِر مگو که منتهی می شوند به بزرگراه فراموشی .
یا بدتر از آن .. نسخه ذخیره شده .. چیزی شبیه اصل .. شاید هم یدکی، یدک کشی
برای روز .. روز که نه .. ساعات و دقایق مبادا ..
 
نه ... بعید می دانم همه هدف  از خلقت من همین بوده ...
بیش از آن .. بعید می دانم همه هدفم از زندگی همین باشد ..

امروز پاهایم .. همین پاهای کشیده و معجوج را که به حکم ناشنیده و نا نوشته ای همه
شب از کف تا زانو لخت و عریانند دراز خوابانده بودم روی میز ..
نگاه کردم .. 
با خودم گفتم روی تخت غسالخانه هم باید همین شکل و شمایل را داشته باشند ..
و برای مُرده شوری که ای بسا بسیار پاهای خوش تراش تر و  عضلانی تر دیده و  آسوده از
هر سبقه و تاریخی شُسته شان،  دیگر چه اهمیتی دارد این دو پا  متعلق
به من بوده ؟‌..
به من .. به من ِ خودم .. نه این من ِ بی انهدام دیگران.

خیلی چیزها هست درباره خودم که نمیدانم ، پس نمی توانم بگویم .
خیلی چیزها هست درباره خودم که میدانم  ، اما  نمی توانم بگویم .
 
مشکل اینجاست که همین چند خط هم بیش از آنکه درد دل دیده شود در شمار فسناله های
"‌مرا دریابید "‌ پسران و دخترکان رفیق بریده ای خواهد رفت  که به هر کوی و برزن دیجیتالی
میتوان دید .
اصلن چه اصرار دارم من که فرق دارد این بن بست با آن کوچه ها ..

مهم آن نقش نفرین شده است .. همان مجسمه لبخند بر لبی که قرار است دیگران ..
این دیگران به زعم خود موقت و به دید خودش مثَبَت را چشم بنشیند تا ابد ..
که نلرزد دستی .. که نخارد پایی .. که نقلطد اشکی ...

 

"فریاد"

چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

کاش امان میدادی...

کاش امان می دادی


این شعر نیمه سروده تمام می شد



سخن در گلو مانده ام


اندکی نفس میکشید


اگر یک قدم می گذاشتی


مگر نمی بینی


چطور سطر های دفترم


پا به فرار گذاشته اند


مگر نمی بینی


چطور قاصدک ها بیخبر


از من سراغ جان پناه می گیرند


پنجره ی اتاقم بی حوصله شده


از بس به سمت هیچ و پوچ


و برای دلخوشی باز شد


دنبال یک سر خط ترانه بودم


تا شروع کنم


که اول و آخر شعر تو باشی


نمی بینی نمی فهمی


از پشت این پنجره


هاج و واج


هر کس که گذشت


هر چه خواست بارم کرد


به خاطر تو بی خیال!


تو نبودی رد نشدی


اگر یک قدم فقط


کاش امان میدادی


می خواستم بهت بگم...


کاش...
 
"فریاد"



شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

آنور سکه...

می توان تنها شد!

می توان زار گریست!

می توان دوست نداشت،

و دل عاشق آدم هارا زیر پاها له کرد...

می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت...

می توان صدها بارعلت غصه ی دل را فهمید!

می توان...

می توان بد شد و بد دید وبد اندیشه نمود!

آخرش هم تنها می توان، تنها رفت ...

با جهانی همه اندوه و غم بدبختی...

یادگاری!؟

همه جا تلخی و سردی و غرور...

فاتحه!؟

خوب شد رفت !!

عجب ادم بد خلقی بود!!

ولی ای کودک زیبای دلم...

آن ور سکه تماشا دارد....!

"دکتر شریعتی"

*پ.ن: مدتیست که توان نوشتن در انگشتانم نیست و ذهنم یاریم نمیکند تا باز بنویسم...

**پ.ن: خب شنبه روز پدر بود و من باز چون جای خالی مادرم،جالی خالی  اورا نیز همچون سالهای دور حس کردم... اگر چه برادرانم چون پدر همیشه همراه و تکیه گاهم بودند...اما اوم خودش چیز دیگریست...


یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

و مادر آه دیگر رفت...

خدایا آسمان امشب چه سنگین است.

زمین در خواب و من بیدار،

دل من سخت غمگین است.

چه شیرین بود دورانی که پیش بسترم مادر، برایم قصه ها می گفت،

برایم از حقیقت ها ،برایم از خدا می گفت.

و مادر، آه دیگر رفت

ولی یادش همیشه در فضای سینه ام سبز است.

بله مادر، وجودش غرق ایمان بود...

                                    بله مادر، صدایش روح باران بود...

 

(فریاد)

همیشه تو این روز عزیز گنگ بودم و دور خودم میگشتم. یک حس عجیب نمیدونم توصیفش خیلی سخته،اینکه باید چه میکردم.حس اینکه اونیکه باید باشه تا تو براش یه شاخه گل بگیری و روزش رو تبریک بگی... سالیان ساله که در بستر خاک آرمیده...

احساسات در قلم نگنجد و ذهن و زبان در فهم و بیان آن غاصرند و عشقی که من به تو دارم جوهری قدر دریا میخواهد..


ادامه مطلب

پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

همسفر،عقیده،چالش....

همسفر!
در این راه طولانی که ما بی‌خبریم
و چون باد می‌گذرد
بگذار خرده اختلاف‌هایمان با هم باقی بماند
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم، مطلقا
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه‌مان یکی و رویاهامان یکی.
هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن دال بر کمال نیست، بلکه دلیل توقف است

عزیز من!
دو نفر که عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است، واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق و یکی کافی است.
عشق، از خودخواهی‌ها و خودپرستی‌ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .
من از عشق زمینی حرف می‌زنم که ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من!
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد .
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید .
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم ،اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل .
اینجا سخن از رابطه عارف با خدای عارف در میان نیست .
سخن از ذره ذره واقعیت‌ها و حقیقت‌های عینی و جاری زندگی است.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم .
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلاف‌های اساسی و اصولی زندگی‌مان را، در بسیاری زمینه‌ها، تا آنجا که حس می‌کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می‌بخشد نه پژمردگی و افسردگی و مرگ، حفظ کنیم.
من و تو حق داریم در برابر هم قدعلم کنیم و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم.
بی‌آن‌که قصد تحقیر هم را داشته باشیم .
عزیز من! بیا متفاوت باشیم.

 

 

پ.ن:(نامه نادر ابراهیمی به همسرش)

پ.ن*: خب این متن رو خوندم و لذت بردم و دیدم بد نیست شما دوستانم بخونید و کمی فکر کنید...


شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ | پيام هاي ديگران ()

 

نو روز...

 

این عید چه رسمیست...؟

که حتی شنیدن صدای پایش

زمزمه باران است و بوی طراوت

و گفتن:

  " سال نو مبارک "

وسوسه دل انگیز ایستادن

زیر آن باران...

پس باز هم

    پس باز هم

   با شوقی کودکانه

                 میگویم:

 

                 " نوروز ٨٩ بر شما مبارک باد "

*امسال باز زودتر اومدم تبرک بگم و برم.

 


دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 

سیاهی های مدور...

دلم لحظه ای آرامش می خواهد،لحظه ای بی هراس نفس کشیدن

ثانیه ای در آرامش به آسمان نگریستن.

سیاهیهای هر روز مرا رها نمی کنند

چهره های تلخ فریاد

کوچه های پر از تیغ وحشت و نگاههای تهی تر از آنکه ذره ای تنهایی مرا پر کنند.

دل م، به وسعت بزرگی آسمانها و زمین،به این مردمکهای بی فروغ می سوزد

به وسعت کهکشانهای دور از سیاره ام.

خوشا به حال ستاره ها چقدر از درنده خوهای آراسته دورند.

چقدر از وحشت مرگزای این غصه فاصله گرفته اند

چقدر به مهتاب نزدیک اند.

همیشه هم آغوش آسمان اند.

همیشه از انتهای نرمترین و لطیف ترین آبیها به تبعیدیهای روزگار می نگرند

و شاید آن بالاها امشب برای من ستاره ای خلق شده

ستاره ای که در آن زندگی با وحشت و غم را از یاد ببرم.

وقتی به عمق هستیم می نگرم دلم می لرزد.

من تنها با این همه سیاهی مدور با این همه شب پرست تلخ زبان که شب را تا سحر با دندانهای زهرآگین می جوند،شب را و سکوتش را زیر دندانهای تیزشان له می کنند و همه سکوت مرا ویران می سازند،دلم می لرزد...

هیچ کس صدایم را نمی شنود، هیچ کس ثانیه هایش را برای گوش سپردن به قصه های تنهایی یک غصه مرطوب نمی کند.

" دیگر نه دلم مهربان می خواهد،نه مسافر نه آشنا، مهربانها همه یک شب درس مهربانی را از یاد میبرند، همه شان تا قلمرو خندهء  شوق دست لطیف محبت دارند و

وقتی دم پرتگاه تنهایی دست کوچکی می طلبی، همه نفست را له می کنند

تا مبادا وسعت آرامششان تنگ شود..."

مسافرها همه یک شب عازم اند و فقط یک شب به یاد اشکها عاشق

و با آغاز سلام روز دیگر،همه دیشب ها همه حاطره هاشان با شب رخت سفر می پوشد.

آشناها همه لبخند حیله می سازند، زخم تلخ نفرت می سازند،

 امشب من

دور از توام، از تویی که همه خاطره هایم بی تو عکس آب است بی آب،

همه نفسهایم بی تو یاد عشق است بی عشق

و همه لبخند هایم بی تو قهقهه درد است و ترس از باریدن.

و تویی آن بالا روی آن ستاره دور فلک، روی آن اقاقی سبز باغ آرزو

روی نور نزدیک آفتاب ، نزدیک پنجره، اینجا پیش من

و هیچ وقت هم نه غریبه بودی که امروز آشنایم باشی

 نه بی محبت که امروز مهربانم شده باشی...

امشب از همه خاطره هایم می ترسم،امشب از طوفان، از لرزیدن پنجره ها، از له شدن برگهای خشک زیر پای روزگار میترسم.

میترسم که مبادا با اشک رهسپار کوی غفلت باشم

که مبادا امشب عاشق هیچ باشم.

از همه کوچه ها، پنجره ها، لبخندها و دستها میترسم

از همه مسافر ها که مرا پشت پنجره ها تنها و بی یاور در این فصل اشکریزان به دست پاییز می سپارند.

می روند و همیشه سراغم را از گذشته می گیرند و نمی دانند که دیار اکنونم چه تنها برگ های زرد پاییز را از غبار تنهایی با اشک می شویم.

و دیگر نمی بینند که من اینجا در گودترین فصل زمین چه هراسان از زخم نگاهها می گریزم.

چه خوب بی محبتی را می آموزند.

چه خوب به احساس های درس دروغین خندیدن، باریدن می آموزند.

دروغ می گویند، وعده می دهند  و می روند و باز من می مانم و یک دنیا حرف نگفته با تو...


چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 

باز هم جمعه...

باز هم جمعه ،
خواب بیهوده.
رویای همیشگی ، تکراری ...
یک تکه نخ ..

 یک سوزن.
آوازهایی که مادرم آموخت.
نغمه های سوخته، آشنا
و هوایی مالامال از بوی رنگ آبی...
کجا بودم ، رویایم چه بود ؟

همچون تمامی جمعه های نیمروزی بیاد نمی آورم.
جامدم یا خشکم ، و پر عطش...

نگاه عبوسم را به لکه ای در سقف می دوزم.
دستم کور کور میگردد.
یک فندک/ یک سیگار
و پشت نیمه بیدار ظهرهای جمعه
آتش،دود...
جهان حسرتهایم از وزن روزگار،خلاصه در بلعیدن یک پُک عمیق...
تردید در تردد یک نفس، خشکی سرفه...!
چشمان جمعه ام تیره میشود ، هوایم میگیرد و درونم جا می ماند.
یک لحظه ، به طمع مرگ میمانم...
شاید ، تنهایی ، بتوان مُرد! ...  راحت مُرد...
اما. ...
هوسهایم ؟
هوس تو...
هوس بوی تن تو...
هوس...
نه.!

 نمی خواهم که بمیرم... ،نمیتوانم که بمیرم...
دستم کور کور می گردد. .
یک بطری سرد...
سر میکشم ، آه بلندم تازه میشود ... مینشینم.
لبانم بارانی ست ، چشمان جمعه را آسوده میگشایم ،
همچون تمامی نیمروزهای ابله و مغموم بی پایان هفته زنده ام...
در سکوت مرگبار جهان جمعه چشم در چشم ، خیره مینشینم ،
دستم کور کور میگردد...
دوباره فندک / دوباره سیگار...

(فریاد)


جمعه ٤ دی ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 

راز سر به مهر...

میدانم که چندی گذشته از آخرین نوشته در این فضا و من هیچ حسی به نگارش نداشته ام.

یعنی ذهنم مجال نوشتن را نداشت و حسی که باید از او میگرفتم تا بنویسم،سخت گذشت اما ذهنم خالی ماند و دلم

و حوض دلم تهی بود از ماهی که روزی در آن میگشت...

یاد یک گفته افتادم که جایی خوانده ام:

هربار که کودکانه دست کسی را گرفتم گم شدم,.. آنقدر که در من هراس گرفتن دستی هست ،ترس از گم شدن نیست...!

و جایی دیگر به این فکر میکردم:

بودن یا نبودن ، مسئله این است. آیا شرافتمندانه تر است که ضمیر آدمی از تیرگی طالعی شوم رنج برد ؟ آیا در برابر دریایی از بلایا قد برفرازد و سلاح برگیرد و آن را پایان دهد؟ مردن و به خواب فرورفتن و دیگر هیچ ، . آیا از طریق چنین خوابی می توان گفت که رنج درونی و هزاران فشاری که طبیعت در وجود ما به ودیعه نهاده پایان می یابد؟ این غایت کمال و نهایت آرزوست . ولی مردن به خواب رفتن خوابیدن و احتمالن خواب دیدن ، مسئله در همین است . چون در آن خواب مرگ آسا هنگامی که از تلاطم دنیای فانی بر کنار شده ایم چه رویاهایی ممکن است به سراغ ما بیایند...

و به تنهایی فکر کردم:

بلند پروازی من آنست که در ده جمله چیزی را بگویم که کسی دیگر در یک کتاب می گوید میدانی فلانی ... من از حیث تعدد دوست رکورد دارم اما .... هر وقت که نیاز دارم با کسی حرفهایم را بگویم .... هیچ کس نیست .. هیچ کس ... شرم آور است اما حقیقت انسانهایی از تیره من که بیشتر شنونده رازهای دیگران بوده اند همین است و البته نتیجه این همین بودن هم جز تنهایی نیست ... این نوع تنهایی فرق زیاد دارد با آن نوع که آدم از همه دور افتاده و کسی سراغش را نمیگیرد . در تنهایی از نوع من همه هستند ... همه هم به سراغم می آیند،اما برای خویش...

و در مورد نظرات آدمها در مورد خودم به این جا رسیدم:

گاهی از درک شناخت جماعت درباب خودم دچار تهوع میشوم و هر چه از اعتقاد به دیگری و دیگران نشخوار کرده ام بالا می آورم

منم وارث روحی اسیر در زنجیره تناسخ
منم وارث مادرم حوا متهم به گناهی نابخشوده که هزاران هزارسال در دست ورقهای بی دل سرگردانم
که با زبانی فروبسته و آستینی خیس از اشک باید ژوکر سرنوشت خود باشم.

شاید من آن قلعه باشم که بر فراز ابرها بر دروازه های خیال دلپذیر کودکی نقش بسته ام که به امید دزدیدن چنگ غمگنانه نواز روح من ،،هر شب خواب لوبیای سحر آمیز می بیند ...

خواستم بگویم دیدم نگفتن بهتر است .چه سود... آنکس که با من نمی ماند همان بهتر که نشناسد و آنکس که می ماند خود خواهد شناخت...

و دلم برای شخصیت قصه ام سوخت و فکر کردم:

دلم یک شخصیت قصه می‌خواهد. یکی که بزرگ نباشد. یکی که خاکستری باشد مثل خودم. اشتباه کند. مستأصل شود و خوشحال شود بیخودی. بزند به سرش گاهی. یکی که ماورای شخصیت بودنش متعجبم کند؛ که کلاهم را بردارم برایش و تعظیم کنم به خاطر شگفتی‌های روزمرگی‌اش. دلم می‌خواهد فقط ناظرانه نگاهش کنم. دلم نمی‌خواهد برایش بنویسم که زندگی‌اش این طوریست. که قرارست آینده‌اش سه چهار کلمه جلوتر از من باشند. دلم می‌خواهد برود جلو و من در ردپاهایش نشسته‌باشم به تماشا...

و این بود راز سر به مهر روزهای رفته...

(فریاد)

 


سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸ | پيام هاي ديگران ()

 
حسام

من حسام متولد 13 اردیبهشت سال 1362 /... نمیدانم،نمیدانم هایم و باورهای کوچک و بزرگ و التهاباتی درونی در فکر هایم مرا بر آن داشت تا اندکی درنگ کنم و گاه گاهی قلمی به دست بگیرم و درنگ های خود آگاه و نا خود آگاه را بنویسم... من در تناسخ باورهایم گرفتارم.
rainy_boy200@yahoo.com

 

صفحات وبلاگ

 

مطالب اخير

چند گانه...

بزرگترین داستان این جهان همین است...

بیاد بی آور...

من همانم...

روزی که روز توست...

خودم را مینویسم...!

گاهی وحشت زندگی...

شروع سال 90 و پی نوشت ها

بهار تو راهه...!

رخوت...!

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست

آبان ٩٠

شهریور ٩٠

امرداد ٩٠

تیر ٩٠

خرداد ٩٠

اردیبهشت ٩٠

فروردین ٩٠

اسفند ۸٩

بهمن ۸٩

دی ۸٩

آبان ۸٩

شهریور ۸٩

تیر ۸٩

خرداد ۸٩

اسفند ۸۸

دی ۸۸

آبان ۸۸

شهریور ۸۸

امرداد ۸۸

تیر ۸۸

خرداد ۸۸

فروردین ۸۸

اسفند ۸٧

بهمن ۸٧

دی ۸٧

آذر ۸٧

آبان ۸٧

مهر ۸٧

امرداد ۸٧

فروردین ۸٧

اسفند ۸٦

بهمن ۸٦

آذر ۸٦

مهر ۸٦

شهریور ۸٦

امرداد ۸٦

تیر ۸٦

خرداد ۸٦

بهمن ۸٥

دی ۸٥

آذر ۸٥

آبان ۸٥

مهر ۸٥

شهریور ۸٥

امرداد ۸٥

تیر ۸٥

خرداد ۸٥

فروردین ۸٥

اسفند ۸٤

بهمن ۸٤

دی ۸٤

آذر ۸٤

آبان ۸٤

مهر ۸٤

شهریور ۸٤

امرداد ۸٤

تیر ۸٤

خرداد ۸٤

اردیبهشت ۸٤

فروردین ۸٤

اسفند ۸۳

بهمن ۸۳

دی ۸۳

آذر ۸۳

آبان ۸۳

مهر ۸۳

شهریور ۸۳

امرداد ۸۳

تیر ۸۳

خرداد ۸۳

اردیبهشت ۸۳

فروردین ۸۳

اسفند ۸٢

بهمن ۸٢

دی ۸٢

آذر ۸٢

آبان ۸٢

مهر ۸٢

شهریور ۸٢

امرداد ۸٢

تیر ۸٢

خرداد ۸٢

اردیبهشت ۸٢

فروردین ۸٢

اسفند ۸۱

بهمن ۸۱

دی ۸۱

آذر ۸۱

آبان ۸۱

 
 

دوستان

چه کنم آهوی جانم سر صحرای

عارفانه عاشقانه شاعرانه

هواپیمای شازده کوچولو

هوای حوصله ابریست

بگو سنجاقکم هستی

زندگی در گذر است

چشمان کاملا بسته

ترانه های مستانه

حوض بي ماهي

زیبا رویان آریایی

ترانه علیدوستی

حرفهای تنهایی

خاطرات غریبی

زیر چتر کودکی

تیک تاک خیال

حرف های من

بانوی بی قرار

یک دامن غزل

پنهان تر از دل

يك دختر مرده

دلتنگی ها

یک پنجره

پرنسس

محسنم

مترسک

مطلوب

حوا

پیام

آلوچه

میز غذا

آئینه وار

باورم کن!

راز نگاه تو

کهنه درخت

من و غریبه

تا بیکرانه ها

همانا انسان

بوسه بارانی

مشاور خانواده

قاصدکی در باد

سکوت محکوم

برای هیچکس

بهار زمستانی

کلبه تنهایی من

کوتاه و خواندنی

من و تنهایی هام

یک دنیا دلم گرفته

یک فنجان قهوه تلخ

چشم به راه باران...

یاداشت های مرمر بانو

عاشقانه هایم برای تو

واژه های ویولت بر ایوان

بارانی نگاهت کجاست؟

بمیرد زندگی با خاطراتش

ساکن سرای سکوت

 

امکانات جانبی

RSS 2.0